دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٣١ - ٣٨ زياد بن ابيه
گفتم: كسى براى تو سراغ ندارم، جز كنيز بنى عَجْلان. گفت: با آن كه پستانهايش آويزان و زير بغلش چرك و بد بوست، او را بياور. او را آوردم. با او در آميخت. سپس به نزد من بازگشت و به من گفت: اى ابو مريم! چنان آب پشتم را جذب كرد كه باردارى را در چشمانش ديدم.
زياد گفت: ما تو را براى شهادت دادن آوردهايم، نه براى بدگويى!
گفت: من حقيقت را آن گونه كه بوده، مىگويم.
پس معاويه شهادتها را تنفيذ كرد (معتبر شمرد) ....[١]
زياد گفت: خبرش به شما رسيد و شهادتها را شنيديد. پس اگر درست گفتند، سپاسْ خداى را كه آنچه را مردم از من تباه كرده بودند، نگاه داشت و هرچه از من فرو نهاده بودند، بالا برد، و اگر نادرست گفتند، پس معاويه و شاهدان، آگاهترند و البته عبيد، جز پدرى نيكوكار و قدرشناس نبود [كه بايد سپاسگزارش باشم].
٦٤٦٠. تاريخ دمشق به نقل از هِشام بن محمّد، از پدرش: سعيد بن سَرْح، آزادشده حبيب بن عبد شمس، پيرو على بن ابى طالب ٧ بود. چون زياد به عنوان حاكم به كوفه آمد، از او ترسيد. [زياد] در پى او فرستاد. او نزد حسن بن على ٨ رفت. زياد هم بر برادر و فرزند و همسرش يورش بُرد و آنان را زندانى كرد و دارايىاش را گرفت و خانهاش را ويران كرد.
حسن ٧ به زياد نوشت: «از حسن بن على به زياد! امّا بعد؛ تو آهنگ مردى از مسلمانان را كردهاى كه حقّى و وظيفهاى چون ديگر مسلمانان دارد و خانهاش را ويران كرده، دارايىاش را گرفتهاى و خانوادهاش را زندانى كردهاى. چون اين نامهام به تو رسيد، خانهاش را برايش بساز و خانواده و دارايىاش را به او بازگردان كه من او را در پناه خود گرفتهام و شفاعت مرا در حقّ او بپذير.
پس زياد به او نوشت: از زياد بن ابىسفيان به حسن بن فاطمه! امّا بعد؛ نامهات كه در آن نامت را پيش از نام من نوشته بودى، رسيد، در حالى كه تو درخواست چيزى دارى و من حاكم هستم و تو رعيّتى.
[١] در اين جا، در متن تاريخ اليعقوبى، افتادگى ديده مىشود.