دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٨٥ - ٦٤ عبيد الله بن عباس
عليه آنان يارى مىجوييم و همسان [با پيمان شكنىشان، عهدِ] آنان را به پشت مىاندازيم. «خداوند، خائنان را دوست ندارد». و سلام بر شما دو تن!».
٦٥٤٠. الغارات به نقل از ابو وَدّاك: هنگامى كه سعيد بن نمران در كوفه بر على ٧ درآمد، من نزد او بودم. [على ٧] او و عبيد اللّه را سرزنش كرد كه چرا با بُسْر نجنگيدهاند.
سعيد گفت: به خدا سوگند، من جنگيدم؛ امّا [عبيد اللّه] ابن عبّاسْ مرا تنها گذارد و از جنگيدن، خوددارى كرد و هنگامى كه بُسر به ما نزديك شد، با عبيد اللّه، خلوت كردم و گفتم: بىگمان، پسرعمويت، جز با سخت كوشىِ تو و من در پيكار با آنان، از ما راضى نمىشود و هيچ عذرى نداريم. امّا او گفت: نه، به خدا سوگند، ما تاب رويارويى با آنان و دستى براى جنگيدن نداريم.
پس از آن، من در ميان مردم برخاستم و پس از حمد و ثناى الهى گفتم: اى مردم يمن! هركس سر در اطاعت ما دارد و در بيعت امير مؤمنان است، به سوى من بيايد. پس گروهى از آنان اجابت كردند و با آنان پيش رفتم و جنگ ضعيفى با آنها (طرفداران بُسر) كردم و مردم از گِردم پراكنده شدند و بازگشتم و به سوى يارم (عبيد اللّه ابن عبّاس) آمدم و درباره خشم سروَرش بر او، به وى هشدار دادم و پيشنهاد كردم كه در قلعه پناه گيرد و به سوى سرورمان بفرستد و از او كمك بخواهد كه اين كار براى ما بهتر و در پذيراندنِ عذرمان، سودمندتر است؛ امّا او گفت: «ما تاب ايستادگى در برابر كسانى كه آمدهاند را نداريم» و آن [گروه] را ترساند.
٦٥٤١. رجال الكشّى: [امام] حسن ٧، پسر عمويش، عبيد اللّه بن عبّاس را فرمانده طلايه سپاه خود كرد؛ امّا عبيد اللّه، چون معاويه صدهزار درهم برايش فرستاد، پرچم را گذاشت و به او پيوست و سپاه، بدون سركرده و فرمانده ماند.
ر. ك: ج ٧ ص ١٦٣ (غارت بُسر بن ارطات).