دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٧٣ - ٦١ عبد الرحمن بن حسان بن ثابت
ابن هاشم به عمرو بن عاص گفت: من نخستين مردى نيستم كه قومش وى را وانهاده و روزگارش به سر آمده و اجلش در رسيده است.
آن گاه معاويه گفت: اينها كينههاى بازمانده از صِفّين و [نتيجه] ستمى است كه پدرت بر تو روا داشته است.
عمرو گفت: او را به من بسپار تا شاهرگهايش را از سينهاش بيرون كشم.
ابن هاشم به وى گفت: هى، پسر عاص! اين دليرىات، در روزهاى صِفّين كجا بود كه تو را به هماوردى مىخوانديم؟! آن گاه كه پاى مردان در باتلاقى از خون فرو مىرفت و راهها بر تو تنگ شده بودند و به هلاكت، نزديك گشته بودى؟!
به خدا سوگند، اگر [اينك نيز] به معاويه نزديك نبودى، پيكان تيز پَرى به سويت مىافكندم كه از درفش، تيزتر و زخمش از زخم آن، كارىتر بود؛ زيرا كه تو همواره بر هوس خود مىافزايى و در سرگشتگى راه مىسپارى و به ريسمان گير كردهات چسبيدهاى، همچون كورِ راه گم كرده در شب تيره و تار!
معاويه از سخنانى كه از ابن هاشم شنيد، خوشش آمد و فرمان داد او را زندانى كنند، و از كشتن وى خوددارى كرد.
٦١
عبد الرحمن بن حَسّان بن ثابت
٦٥٣٧. تاريخ الطبرى در بيان نام كسانى كه [همراه حُجْر بن عَدى] به سوى معاويه فرستاده شدند و عبد الرحمن بن حسّان نيز در ميان آنان بود: ... سپس معاويه به عبد الرحمن بن حَسّان بن ثابت عَنَزى رو كرد و گفت: بسيار خوب، اى برادر ربيعى! درباره على چه مىگويى؟
گفت: مرا وا بنه و از من مپرس كه برايت بهتر است.
گفت: به خدا سوگند، تو را وا نمىنهم تا مرا از او خبر دهى.
گفت: گواهى مىدهم كه او از كسانى بود كه خدا را بسيار ياد مىكنند و از آنان كه