دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣١٧ - ٥٠ صعصعة بن صوحان
٦٥٠٨. رجال الكشّى به نقل از عاصم بن ابى النَّجود، از كسى كه شاهد ماجرا بوده است: هنگامى كه معاويه به كوفه در آمد، مردانى از ياران على ٧ بر او وارد شدند و حسن ٧ پيش از آن، براى برخى از آنها با نام و نام پدر، امان گرفته بود و صعصعه از آن جمله بود. پس چون صعصعه بر او وارد شد، معاويه به صعصعه گفت: بدان كه به خدا سوگند، من بسيار بدم مىآمد كه تو در امان من درآيى.
صعصعه گفت: و به خدا سوگند، من نيز بدم مىآيد كه تو را به اين نام (خليفه مسلمانان) بنامم. سپس با عنوان خليفه بر معاويه سلام داد.
معاويه گفت: اگر راست مىگويى [و مرا خليفه مىدانى]، بر منبر برو و على را لعنت كن.
صعصعه از منبر بالا رفت و پس از حمد و ثناى الهى گفت: اى مردم! از نزد مردى آمدم كه بدىاش را به پيش و نيكىاش را به پشت انداخته و به من فرمان داده است كه على را لعنت كنم. او را لعنت كنيد.[١] خداوند، لعنتش كند!
پس صداى مردم به «آمينْ» بلند شد؛ و چون بازگشت، آنچه را گفته بود، به معاويه خبر داد.
معاويه گفت: نه به خدا سوگند، مقصودت جز من نبوده است. بازگرد و از او نام ببر.
پس صعصعه بازگشت و بر منبر رفت و گفت: اى مردم! امير مؤمنان به من فرمان داده كه على بن ابى طالب را لعنت كنم. پس هر كه على بن ابى طالب را لعنت كرد، شما هم لعنت كنيد.
صداى «آمينْ» بلند شد. چون خبرش به معاويه رسيد، گفت: نه! به خدا سوگند، مقصودش فقط من بودهام. بيرونش كنيد تا با من در يك شهر نباشد.
پس او را [از كوفه] بيرون كردند.
٦٥٠٩. العقد الفريد: صعصعة بن صوحان بر معاويه وارد شد، در حالى كه عمرو بن عاص با او بر تخت نشسته بود.
[عمرو] گفت: جايى روى خاكها برايش باز كن.
صعصعه گفت: به خدا سوگند، من خاكىام، از آن آفريده شدهام و به آن باز مىگردم و از
[١] اين جمله صعصعه، دو پهلوست و ضمير« او» مىتواند به هر كدام از دو نفر ياد شده( معاويه و على ٧) برگردد؛ ولى مقصود او معاويه بوده است.( م)