ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٧٤ - فصل(٢٢) جريان جنگ احد و فداكارى آن جناب
خود را (كه در اسلام و دفاع از شما بسته بودند) شكستند و پشت بجنگ كرده و فرار كردند، باو فرمود:
پس تو مرا از اين دشمنان كه مرا هدف قرار دادهاند آسوده خاطر كن، پس على ٧ بآنها حمله كرد و از پيش روى پيغمبر ٦ آنان را براند، و دوباره بنزد رسول خدا ٦ بازگشت، دشمنان از سوى ديگر حملهور شدند، على ٧ دوباره بآنان حمله كرد و تار و مارشان كرد، و ابو دجانه انصارى و سهل بن حنيف نيز در اين حال شمشير بدست بالاى سر آن حضرت ايستاده بودند و از نزديك دفاع ميكردند، تا اينكه چهارده نفر از مسلمانانى كه فرار كرده بودند كه از جمله آنها بود طلحة و عاصم بن ثابت اينها بازگشتند و ديگران بكوه بالا رفتند، از آن طرف كسى در مدينه فرياد زد: پيغمبر كشته شد! (از اين فرياد كه گوينده آن نيز معلوم نگشت) دلها از جاى كنده شد، و گريختگان را سرگردان كرد و هر كدام بسوئى از چپ و راست فرار كردند، و هند دختر عتبة (زن ابى سفيان و مادر معاويه) مزدى (گزاف) براى وحشى (مردى از مشركين) قرار داده بود كه يكى از سه نفر: يعنى رسول خدا ٦، يا أمير المؤمنين، يا حمزة بن عبد المطلب را بكشد (و آن مزد را بگيرد) وحشى بدو گفت: اما محمد كه دستم باو نرسد زيرا پيروانش گرد او هستند، و اما بر على هم دسترسى نيست زيرا در هنگام جنگ (چنان اطراف و جوانب خويش را ميپايد كه) از گرگ در اين جهت مواظبتر است، و اما حمزه را شايد بتوانم (از پاى درآورم) زيرا هنگامى كه در جنگ خشم ميكند جلوى پاى خود را نمىبيند، و حمزه در آن روز با پر شتر مرغى كه روى سينه داشت نشان بود، پس وحشى در پاى درختى كمين كرد، حمزه او را ديد و با شمشير بسويش آمد و ضربتى حواله او كرد كه بخطا رفت و از سر وحشى گذشت، وحشى گويد: پس من حربه كه در دست داشتم بحركت درآوردم و چون خوب بر آن استوار شدم آن را بسوى حمزه پرتاب كردم و آن بزير پهلو بالاى ران حمزه فرو رفت، و درنگ كردم تا حمزه از پاى درآمد و بدنش سرد شد پس بسويش رفتم و حربه خويش را بيرون كشيدم، و مسلمانان كه سرگرم فرار و هزيمت بودند از سر انجام من و حمزه بىخبر