ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٨٩ - فصل(٢٥) جنگ احزاب و كشته شدن عمرو بن عبد ود به دست آن حضرت
١- واقدى (بسند خود) از زهرى حديث كند كه گفت: در جنگ خندق (روزى) عمرو بن عبد ودّ، و عكرمة بن أبى جهل، و هبيرة بن أبى وهب، و نوفل بن عبد اللَّه، و ضرار بن خطاب، جلوى خندق آمدند و شروع كردند در اطراف آن گردش كردن كه جاى تنگى از آن پيدا كرده و بدينسو (كه مسلمانان بودند) بيايند، تا رسيدند بجائى (كه قدرى تنگتر از جاهاى ديگر بود پس نهيب بر اسبان زدند) و آنها را بزور شلاق بدان سو راندند، چون بدان سوى خندق آمدند اسبان خويش را در ميدانى كه ميان خندق و كوه سليع بود بجولان درآوردند و مسلمانان ايستاده بودند و نظاره ميكردند و هيچ كس جرات نداشت كه سر راه آنها بيايد، و عمرو بن عبد ودّ مبارز ميطلبيد و مسلمانان را سرزنش ميكرد و ميگفت:
من كه آوازم گرفته و خفه شد از بس باينها گفتم: آيا مبارزى هست؟
و در هر مرتبه كه مبارز ميخواست على ٧ برميخواست كه بجنگ او رود، ولى رسول خدا ٦ باو دستور نشستن مىداد بانتظار اينكه ديگرى برخيزد، مسلمانان هم كه عمرو و همراهان و سپاهيان احزاب را ديده بودند گويا از ترس بر سرشان پرنده نشسته هيچ جنبشى نمىكردند (تا چه رسد باينكه كسى بميدان عمرو برود) همين كه فرياد عمرو دنباله دار شد و هر بار هم على ٧ برخاست و بدستور پيغمبر ٦ دوباره نشست، اين بار (كه فرياد زد) رسول خدا ٦ فرمود: اى على نزديك من بيا، او نزديك آن حضرت آمد، رسول خدا ٦ عمامه خويش را از سر برگرفت و بر سر على بست و شمشير خود را باو داد و فرمود: برو بسوى آنچه خواهى، سپس فرمود: بار خدايا كمك و ياريش كن، پس على ٧ بسوى عمرو شتاب كرد و جابر بن عبد اللَّه انصارى نيز دنبال آن حضرت رفت كه ببيند سرانجام