ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٨٧ - فصل(٢٥) جنگ احزاب و كشته شدن عمرو بن عبد ود به دست آن حضرت
دليرشان كرد (و آنها را قوى دل ساخت) و وعده يارى خدا را بايشان داد، پس قريش (كه اين جريان را دانستند) چند تن از آنان براى جنگ آماده شدند كه از آن جمله عمرو بن عبد ودّ، و عكرمة پسر ابو جهل و هبيرة بن أبى وهب، و ضرار بن خطاب، و مرداس فهرى بودند و لباس جنگ بتن كرده بر اسب سوار شدند و نزد چادرهاى بنى كنانة (كه همراه احزاب آمده بودند) رفتند و بآنها گفتند: اى بنى كنانه آماده جنگ شويد، و خود با شتاب اسبهاى خويش را بجانب مسلمين بجولان درآوردند تا بكنار خندق رسيدند، چون نيك نگريستند (و خندق را دور تا دور ديدند) گفتند: بخدا اين كار حيله و نيرنگى است كه عرب آن را نينديشيده است، سپس جايى از خندق كه تنگتر بود در نظر گرفته و اسبان خويش را بدان سو راندند و باسبان زدند تا آنها بدان سوى خندق جهش كردند و آنان را بدين سو آورده بزمين شورهزارى ميان كوه سليع (كه در كنار مدينه است) و ميان خندق بود رساندند، از اين سو أمير المؤمنين ٧ با چند تن از مسلمانان بيرون تاختند و خود را بدان تنگنائى كه عمرو بن عبد ودّ و همراهانش از آنجا گذشته بودند رسانده و راه بازگشت را بر آنها بستند، پس عمرو بن عبد ودّ كه بر خود نشانى زده بود كه جايگاهش ديده شود بر همراهان خود پيشى گرفت و اسب خود را براند همين كه چشم او و همراهانش بمسلمانان (يعنى على ٧ و همراهانش) افتاد ايستاد و گفت: آيا مبارز (و جنگ آورى) هست (كه با من جنگ كند)؟ أمير المؤمنين ٧ پيش رويش پديدار شد (و بجنگ او آمد) عمرو بدو گفت: اى برادر زاده بازگرد كه من دوست ندارم ترا بكشم، أمير المؤمنين ٧ فرمود: اى عمرو تو پيش از اين با خدا پيمان بستهاى كه اگر مردى از قريش يكى از دو چيز از تو درخواست كرد تو هر كدام خواهى بپذيرى (و يكى از دو حاجت او را برآورى)؟ گفت: آرى آن درخواست چيست؟ فرمود: من تو را ميخوانم (كه) بخدا و رسول (ايمان آورى)؟ گفت: مرا بدان نيازى نيست، فرمود: پس درخواست ميكنم كه پياده شوى و فرود آئى!