ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ١٣٩ - فصل(٤١) رفتن على ع به طائف و شجاعت او
بشكنند، پس آن حضرت بيرون آمده روان شدند تا اينكه بگروه زيادى از سواران قبيله خثعم برخورد كرد، مردى از آنها كه نامش شهاب بود در تاريكيهاى آخر شب و نزديكيهاى سپيده بيرون آمده گفت: كسى از شما هست كه با من بجنگد؟ أمير المؤمنين ٧ فرمود: كيست كه بميدان او رود؟ هيچ كس برنخاست پس خود آن حضرت برخاست، أبو العاص بن ربيع شوهر زينب دختر رسول خدا ٦ از جاى جست و گفت: اى امير (و بزرگ ما) ديگران شما را از اين كار كفايت كنند (و نيازى برفتن شما نيست) فرمود:
نه (من ميروم) ولى اگر من كشته شدم تو فرمانده و امير لشكريان باش، پس امير المؤمنين ٧ پيش روى او درآمد و اين شعر را ميخواند:
براستى بر عهده هر رئيسى حقى هست كه نيزه خود را از خون دشمن سيراب كند يا نيزههاى آنان كوبيده شود.
سپس او را ضربتى بزد و بكشت، و با آن گروه كه همراهش بود برفت تا بتها را شكسته بسوى رسول خدا ٦ بازگشت، و آن حضرت هنوز بمحاصره اهل طائف سرگرم بود. همين كه پيغمبر ٦ او را بديد تكبير فتح و پيروزى گفت و دستش را گرفته بكنارى رفت و در خلوت رازهاى زيادى با او گفت، عبد الرحمن بن سيابة و اجلح (بسندشان) از جابر بن عبد اللَّه انصارى حديث كنند كه در آن روز كه رسول خدا ٦ در طائف با على ٧ خلوت كرد، عمر بن خطاب پيش آمده گفت: آيا با على ٧ بتنهائى راز گوئى و با او خلوت كنى و راز خود را بما نگوئى؟ فرمود اى عمر من با او راز نميگفتم بلكه خدا راز گوئى با او داشت، عمر روگردانده و گفت: اين سخن نيز مانند آن سخنى است كه پيش از جنگ حديبية بما گفتى كه: «هر آينه داخل مسجد الحرام خواهيد شد اگر خدا خواهد با خاطرى آسوده ...» در صورتى كه ما ديديم كه داخل مسجد الحرام نشديم (و بواسطه آن صلحى كه در حديبية انجام شد) مشركين ما را از رفتن بدان جا جلوگيرى كردند پيغمبر ٦ با آواز بلند باو فرمود: من كه بشما نگفتم در همان سال داخل مسجد الحرام ميشويد (آنچه