ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ١٠٣ - فصل(٢٧) جنگ ذات السلسلة يا غزوه وادى الرمل
پيغمبر ٦ او را براى كار سختى روانه كند، پس على ٧ بمنزل حضرت فاطمه ٣ رفت و آن دستار را از او خواست، فاطمه گفت: بكجا اراده دارى بروى و بكجا پدرم ترا فرستاده؟ فرمود: بوادى رمل، زهرا ٣ (روى علاقه كه بشوهر عزيزش داشت) بخاطر دلسوزى و ترس از اين سفر براى او بگريه افتاد، در همين حال پيغمبر ٦ بر آن دو درآمد، و بزهرا ٣ فرمود: چرا گريه ميكنى آيا ميترسى شوهرت كشته شود؟ نه ان شاء اللَّه تعالى (كشته نخواهد شد) على ٧ عرضكرد: اى رسول خدا از رفتن به بهشت بر من نترس و جلو گيرم مشو، سپس بيرون رفت و پرچم رسول خدا ٦ را بدست گرفته بسوى آنان براه افتاد، سحرگاه بآنان رسيد، پس در آنجا درنگ كرد تا صبح شده با ياران خويش نماز صبح را خواند و لشكر خويش را بصف كرد و خود نيز بشمشير تكيه زد و رو بدشمن كرده فرمود: اى مردم من فرستاده رسول خدايم بسوى شما كه بگوئيد: «معبودى جز خداى يگانه نيست، و اينكه محمد بنده و فرستاده او است» و گر نه شما را با شمشير خواهم زد؟ گفتند: همانسان كه دو رفيق پيشينت بازگشتند تو هم بازگرد، فرمود: نه بخدا من باز نگردم تا اسلام را بپذيريد يا شما را با اين شمشير بزنم، من على بن ابى طالب بن عبد المطلب هستم، همين كه آن مردم او را بشناختند نگران شدند و رو بجنگ نهادند حضرت نيز شروع بجنگ فرمود، و شش تن يا هفت تن از آنان را كشت، و ديگران گريختند، مسلمانان پيروز شده و غنيمتهاى جنگى را برگرفتند، پس على ٧ بسوى پيغمبر ٦ بازگشت.
ام سلمة گويد: پيغمبر ٦ در خانه من خوابيده بود ناگهان هراسان از خواب پريد، من عرضكردم: خدايت پناه دهد (چه شد)؟ فرمود: راست گفتى: خدايم پناه دهد، لكن اين جبرئيل است