ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ١٠٢ - فصل(٢٧) جنگ ذات السلسلة يا غزوه وادى الرمل
و يگانه است، و تفصيل آن داستان بدين قرار بود كه مورّخين گفتهاند: روزى پيغمبر ٦ نشسته بود مرد عربى نزد آن حضرت ٦ آمده پيش او نشست و سپس گفت: من آمدهام تا براى تو خير خواهى كنم، فرمود: خيرخواهى تو چيست؟ عرضكرد: گروهى از عربها آهنگ كردهاند كه در مدينه بر تو شبيخون زنند و گفت: كه ايشان كيانند و جايگاهشان در كجاست، حضرت به امير المؤمنين ٧ دستور داد كه مردم را بمسجد دعوت كند، پس مسلمانان در مسجد انجمن كردند، حضرت بالاى منبر رفته سپاس خداى را بجاى آورد سپس فرمود: اى گروه مردم اين دشمن خدا و دشمن شما است كه بشما رو آورده و ميخواهند در مدينه بشما شبيخون زند، پس كيست كه براى رفتن بآن وادى (و سرزمين كه دشمن در آنجا است) آماده باشد؟ مردى از مهاجرين برخاست و عرضكرد: اى رسول خدا من آماده هستم، حضرت پرچم جنگ بدستش داد و هفتصد تن مرد جنگى بهمراهش روانه ساخت، و باو فرمود: بنام خدا (يعنى با اعتماد و توكل بخدا) روانه شو آن مرد آمد تا نزديك ظهر بآن گروه رسيد، آنها بدو گفتند: تو كيستى گفت:
من فرستاده رسول خدا هستم، يا بگوئيد: «معبودى جز خداى يگانه نيست كه شريك ندارد، و اينكه محمد ٦ بنده و فرستاده او است» (و اين دو شهادت بر زبان جارى كنيد) يا با شمشير شما را گردن ميزنيم؟
بدو گفتند: بنزد بزرگ خود بازگرد كه ما گروهى هستيم كه تو را تاب مقاومت در برابر ما نيست، آن مرد بسوى حضرت بازگشت و جريان را بعرض رسانيد، حضرت دوباره (در انجمن مسلمانان فرمود:) كيست كه بآن وادى رود؟ مرد ديگرى از مهاجرين برخاست و عرضكرد: من آماده رفتن بدان جا هستم، حضرت پرچم را بدو سپرد و او نيز برفت و مانند رفيق پيشينش باز گشت، رسول خدا ٦ فرمود: على بن ابى طالب كجاست؟ أمير المؤمنين برخاست و عرض كرد: من در خدمت حاضرم اى رسول خدا، فرمود: باين وادى برو، عرضكرد: آرى ميروم، و آن حضرت دستار مخصوصى داشت كه آن را بسر نمىبست جز در جايى كه