فرهنگ فرق اسلامی - مشکور، محمد جواد؛ مدیرشانه چی، کاظم - الصفحة ٢٧١ - شيعه
چنان كه مىدانيم نفوذ و سلطۀ قريش بر مكّه و خانه كعبه از زمان قصى بن كلاب نياى بزرگ رسول خدا آغاز مىشود. قصى قبيلۀ قريش را در مكّه و پيرامون كعبه جاى داد و براى آنان انجمنى به نام دار الندوه ساخت و منصب كليددارى و سقايت و رفادت (آب دادن و پذيرايى از زائران) را به عهده گرفت، تا اين كه نوبت به هاشم بن عبد مناف نوادۀ او رسيد. هاشم با وجود آن كه از برادرش عبد شمس خردسالتر بود ولى چون توانگر و بخشنده بود و برادرش عبد شمس غالبا به سفر مىرفت فرصت آن را يافت كه مناصب سقايت و رفادت و كليددارى كعبه و ولايت بر قريش را بخود اختصاص دهد.
برادرش عبد شمس به گمنامى درگذشت، امّا پسر او امية بن عبد شمس از عموى خود هاشم اطاعت ننمود و دعوى رياست بر قريش كرد. اختلاف در ميان آن دو بالا گرفت و كار به داورى كاهنى خزاعى انجاميد. وى اميه را محكوم ساخت و حق را به جانب هاشم داد، در نتيجۀ اين داورى اميه ناگزير شد كه مدت ده سال از مكّه تبعيد شود و به شام رود. اين نخستين دشمنى بين خاندان عبد مناف بود كه حاصل آن منتهى به كينه ديرينه و اختلاف بين هاشم و بنى عبد مناف گرديد. اين دشمنى تا زمان بعثت رسول خدا ادامه داشت.
به قول مقريزى: هاشم و عبد شمس دو پسر توأمان (دوقلو) بودند و عبد شمس پيش از هاشم سر از زهدان مادر در آورد در حالى كه انگشت يكى از آن دو به پيشانى ديگرى چسبيده بود. براى آن كه آن دو بچه توأمان را از يكديگر جدا كنند شمشير كشيده و انگشت يكى را از پيشانى ديگرى جدا كردند. از آن روز عرب دربارۀ آنان تطيّر زده و گفتند: جنگ و ستيز در بين فرزندان آن دو تا ابد ادامه دارد.
چون رسول خدا به پيغمبرى مبعوث شد، ابو سفيان بن حرب بن اميه بن عبد شمس كه در آن هنگام از بزرگان قريش به شمار مىرفت و پس از درگذشت جناب ابو طالب رياست آن طايفه را بر عهده داشت تا آنجا كه توانست با رسول خدا دشمنى ورزيد و چون طالع حضرت محمد (ص) را بلند يافت و آيندۀ سياسى او را درخشان ديد، عباس بن عبد المطلب عموى آن حضرت را وسيله قرار داد و به خاطر دنيا و نه دين، قبول اسلام كرد تا بتواند براى خود و فرزندانش در دستگاه محمدى مقام و منصب جديدى پيدا كند.
گويند: در زمان خلافت عثمان، روزى وى از مسجد به سراى خود مىشد و بنى اميه در گرد او بودند. ابو سفيان در آمد و گفت: «يا بنى اميه تلقفوها تلقف الكرة فو الذي يحلف به ابو سفيان ما من عذاب و لا حساب و لا جنة و لا نار و لا بعث و لا