تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٥٠ - سبحانى ما اعظم شانى را خدا گفته است يا بايزيد بسطامى ؟
((٢١٤٤)) چون رسيد اين جا سخن در لب ببست چون رسيد اين جا قلم در هم شكست
((٢١٤٥)) لب ببند ار چه فصاحت دست داد دم مزن و اللَّه اعلم بالرشاد
((٢١٤٦)) بر كنار بامى اى مست مدام پست بنشين يا فرود آ و السلام
((٢١٤٧)) هر زمانى كه شوى تو كامران آن دم خوش را كنار بام دان
((٢١٤٨)) بر زمان خوش هراسان باش تو هم چو گنجش خفيه كن نى فاش تو
((٢١٤٩)) تا نيايد بر ولا ناگه بلا ترس ترسان رو در آن مكمن هلا
((٢١٥٠)) ترس جان در وقت شادى از زوال ز ان كنار بام غيب است ارتحال
((٢١٥١)) گر نمى بينى كنار بام ز آز روح مى بيند كه هستش اهتزاز
((٢١٥٢)) هر نكالى ناگهان كان آمده است بر كنار كنگره شادى نشست
((٢١٥٣)) جز كنار بام خود نبود سقوط اعتبار از قوم نوح و قوم لوط اعتبارى گير تا يابى صفا از درون انبيا و اولياء
((٢١١٩)) ور سخن پردازد از راز كهن تو بگويى باده گفته است اين سخن
((٢١٢٠)) بادهاى را مى بود اين شرّ و شور نور حق را نيست اين فرهنگ و زور
((٢١٢٢)) كه تو را از تو به كل خالى كند تو شوى پست او سخن عالى كند ؟
سبحانى ما اعظم شانى را خدا گفته است يا بايزيد بسطامى ؟
در بارهء اين جملات : « انا الحق » و « ليس فى جبتى الا الله » و « سبحانى ما اعظم شانى » در جلد سوم از تفسير و نقد و تحليل تا حدودى بررسى كردهايم . در اين مورد نكتهء مهمى را كه جلال الدين متذكر شده است مورد تحقيق قرار مى دهيم . نكتهاى را كه مولوى متذكر مى شود ، اين است كه موجوديت انسانى بايزيد بسطامى كوچكتر از آن است كه بگويد : سبحانى ما اعظم شانى ( پاك و پاكيزهام من ، چه بزرگ است شان من ) زيرا اين توصيف از آن خدا است و بس .