تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٣٨ - اگر اميد مژده آورندهاى نباشد انتظار و چشم دوختن زندانى به در زندان لغو و بىهوده است
درست اين روزنه ها است كه تاريكىهاى جهان طبيعت را معنى مى بخشد و با روشنايىهايش انقباضهاى روانى غير قابل تفسير را - كه امثال فرويد را به اسافل اعضاى آدميان متوجه كرده است - توضيح مى دهد .
اين مصرع - « دلم از ظلمت زندان سكندر بگرفت » گفته ى يك شاعر در حال ذوق پردازى نيست ، اين بيت -
سينه مالامال درد است اى دريغا مرهمى جان ز تنهايى به لب آمد خدايا هم دمى
يك مضمون تجملى ادبى را باز گو نمى كند ، اين بيت -
اى خوش آن روز كه پرواز كنم تا برِ دوست به هواى سرِ كويش پر و بالى بزنم
جست و خيزها و خود نمايىهاى اپيكور لذت پرست نيست .
اين مضامين و امثال آنها چه در قالب شعرى و چه در جملات فلسفى باز گو كنندهء يك فعاليت ريشه دار روانى است كه از تنگى جهان هستى و عظمت روح و عاريتى بودن در اين زندان سرچشمه مى گيرد .
صائب تبريزى مى گويد :
از بدن آزادى جانهاى غافل مشكل است پاى خواب آلوده بيرون كردن از گل مشكل است بر نگردد جسم يك پهلو به هر جانب فتاد راست گردانيدن ديوار مايل مشكل است جان عاشق در تن خاكى چسان گيرد قرار موج دريا ديده را بستن به ساحل مشكل است زنگ صحبت را به خلوت مى توان از دل زدود زندگانى در جهان بىگوشهء دل مشكل است