تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٨٢ - مطلب دوم - آيا اين گرفتارى ملالت بار و خفقان آور يك موضوع طبيعى ضرورى است ؟
در توى طبيعتم و ما وراى طبيعت را براى خودم مطرح نخواهم كرد » .
اگر از او بپرسى اين طبيعت كه ترا در بر گرفته است ، آيا مقصودت محيط محدود خود مانند لانهء كرم ناچيز در سوراخ درخت است كه نه تنها درخت و باغ و باغبان را نمى شناسد ، حتى از حقيقت همان لانهء محقر هم غافل است ؟ آيا با اين ناديده گرفتن خود طبيعت - در حالى كه از ديدن طبيعت و رموز و اسرار آن كه به خود او مربوط است . - تمكين دارد ، مبارزه با خويشتن نيست مى گويد : « من در جريان آن چه كه هست قرار خواهم گرفت و من با آن چه كه بايد بشوى كارى ندارم » اگر بگويد : بايد بشودى وجود ندارد .
آيا اين انسان با ديدن اين حقيقت كه از دو ماده اسپرماتوزوئيد و اول آغاز كرده و بمراحل عالى تعقل و اكتشاف و تحريكات وجدانى رسيده است ، احتمال نخواهد داد كه راه تكاملش در اين حدود بسته نبوده و پايان نمى پذيرد ، بلكه راه همچنان تا -
حملهء ديگر بميرم از بشر تا بر آرم از ملايك بال و پر از ملك هم بايدم جستن ز جو كل شىء هالك الا وجهه پس عدم گردم عدم چون ارغنون گويدم انا إليه راجعون
باز است و او نيروى رفتن و سپرى كردن اين راه را دارد ؟ . آرى ، اى انسان چه بخواهى و چه نخواهى بدانى يا ندانى نيروى حياتى تو به قدرى با عظمت است كه در نهادش ضرورت اين تكامل نهفته است اگر خود را بجا آوردى و نيروى مزبور را دريافتى ، و دست بكار خود زدى و اين فرياد پيش روان را بكار بستى
تا جان به تن ببينى مشغول كار او شو هر قبلهاى كه بينى بهتر ز خود پرستى
ديگر به بنگ و حشيش و مسكرات و تخديرات موسيقى و ساير وسايل خشك كننده حيات كه به عنوان هنر هضمش مى كنى ، احتياجى نخواهى داشت ، و گر نه بكوش و