تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٨٥ - اختيار كردن پادشاه دختر درويش زاهدى را از جهت پسر و اعتراض كردن اهل پرده و ننگ داشتن ايشان از پيوندى درويش
اختيار كردن پادشاه دختر درويش زاهدى را از جهت پسر و اعتراض كردن اهل پرده و ننگ داشتن ايشان از پيوندى درويش
((٣١٢٨)) شاه چون با زاهدى خويشى گزيد اين خبر در گوش خاتونان رسيد
((٣١٢٩)) مادر شه زاده گفت از نقص عقل شرط كفويت بود در عقل و نقل
((٣١٣٠)) تو ز شحّ و بخل خواهى وز دها تا ببندى پور ما را بر گدا
((٣١٣١)) گفت صالح را گدا گفتن خطاست كاو غنىّ القلب از داد خداست
((٣١٣٢)) در قناعت مى گريزد از تقى نز لئيمى و كسل هم چون گدا
((٣١٣٣)) قلتى كان از قناعت وز تقاست آن ز فقر و قلت دو نان جداست
((٣١٣٤)) حبّه آن گر بيابد سر نهد وين ز گنج زر به همت مى جهد
((٣١٣٥)) شه كه او از حرص قصد هر حرام مى كند او را گدا گويد همام گفت رو هر كاو غم دين بر گزيد باقى غمها خدا از وى بريد
((٣١٣٨)) غالب آمد شاه و دادش دخترى از نژاد صالحى خوش جوهرى
((٣١٣٩)) در ملاحت خود نظير خود نداشت چهره اش تابانتر از خورشيد چاشت
((٣١٤٠)) حسن دختر اين ، خصالش آن چنان كز نكويى مى نگنجد در بيان
((٣١٤١)) صيد دين كن تا رسد اندر تبع حسن و مال و جاه و بخت منتفع
((٣١٤٢)) آخرت قطار اشتر دان عمو در تبع دنياش هم چو پشك و مو
((٣١٤٣)) پشم بگزينى شتر نبود تو را ور بود اشتر چه قيمت پشم را
((٣١٤٤)) چون بر آمد اين نكاح آن شاه را با نژاد صالحان و اوليا
((٣١٤٥)) از قضا كمپيرك جادو كه بود عاشق شه زادهء با حسن و جود
((٣١٤٦)) جادويى كردش عجوز كابلى كه برد ز ان رشك سحر بابلى
((٣١٤٧)) شه بچه شد عاشق كمپير زشت تا عروس و آن عوسى را بهشت