تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤١٣ - انسان عادت كرده است كه رويدادهاى جهان هستى را در حال ارتباط با يكديگر به بيند و قوانين را از آنها انتزاع كند و در زندگانى مادى و معنوى بكار ببندد ، ولى دست يافتن به حقيقت جهان هستى به اين آسانىها هم نيست كه ما گمان مى كنيم
بينايى منتها نه به جهت رابطهء آن با نور بلكه از آن جهت كه چگونه اعصاب بصرى صور خارجى اشياء را به مغز منتقل مى سازد و اين چه رابطهاى است ؟ مطرح نموده است ، در حقيقت مى توان گفت : هر سؤالى كه يك متفكر در بارهء يك واحد از حقيقت پديده ها و موضوعات جهان هستى نمايد . اين سؤال ناشى از مجهول بودن چگونگى جريان آن واحد در عالم هستى است .
وقتى كه مى پرسد انديشه چيست ؟ مسلم است كه خود انديشه را كه تعريف كم و بيش روشنى در روان شناسى دارد و حتى براى خود انسان انديشمند هم روشن است ، مطرح نمى كند ، بلكه انديشه با نظر به عامل و نتيجهء آن است كه انديشهء قابل درك را احاطه كرده است يا حد اقل اين سؤال هم در مقابل سؤال از حقيقت انديشه كاملًا بجا و ضرورى است .
هربرت اسپنسر : « كدامين وظيفه را اين مبادى و اصول علمى در تكوين معرفت ما انجام مى دهند ؟ آيا يكى از اين اصول و مبادى مى تواند از تمامى پديده هاى عالم وجود شناسايى صحيحى براى ما تهيه كند ؟ . . . يك پاسخ تنها براى اين سؤالات وجود دارد ، آن هم اين است : نه خير . » [١] مى بينيم اسپنسر نيز با در نظر گرفتن دانشها و بينشهاى فراوان ، آن اصول و مبادى كه ما را در تحصيل معرفت يارى مى كنند براى معرفت نهايى كافى نمى داند زيرا چنان كه گفتهايم براى معرفت نهايى شناخت همه اشياء و جريانات با تفسير علل آنها لازم است كه به هيچ وجه براى ما روى نداده است .
امانوئل كانت : - « دو اساس مختلف براى معرفت بشرى وجود دارد كه هيچ يك از آنها بىنياز از ديگرى نيست .
يك - حس كه محسوسات خارجى به توسط آن درك مى شود .
[١] مبادى نخستين ، هربرى اسپنسر ، نقل از مأخذ مزبور ، ص ٣٩ . .