تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٢ - جلال الدين با ورود به قلمرو واقع يابى به حوزهء مغناطيسى وحدت واقعيات جذب شده و گفتگويش مشرفانه است
اين احساس در بارهء هستى و نيستى من نمى تواند مولود انديشه هاى قانونى عقل نظرى بوده باشد ، زيرا عقل نظرى چنان كه جلال الدين بارها در مثنوى گوشزد كرده است مطيع و فرمانبر حواس و خود من مى باشد ، با اين حال چگونه مى تواند خود من را ارزيابى نموده ، تكليف هستى و نيستى آن را تصفيه كند اميد لقاء الله شايستهء كسى است كه اولًا از خاك برخيزد و از خود آگاه شود -
چيست دين برخاستن از روى خاك تا كه آگاه گردد از خود جان پاك
تخيلات و پندارها و انديشه هاى معمولى نظرى بجاى آن كه خود « من » را دريابد و از خاك طبيعت بردارد و بقلمرو واقع يابى وارد سازد ، كارهاى من درمانده را تصحيح مى كند و مى آرايد و به خود انسان دريافت واقعى « من » را تلقين مى كند . اما واقعيت اين نيست ، زيرا -
از دل و از ديده ات پس خون رود تا ز تو اين معجبى بيرون رود عادت ابليس انا خير بد است وين مرض در نفس هر مخلوق هست گر چه خود را بس شكسته بيند او آب صافى دين و سرگين زير جو چون بشورانى مر او را ز امتحان آب سرگين رنگ گردد در زمان در تك جو هست سرگين اى فتى گر چه جو صافى نمايد مر تو را جوى خود را كى تواند پاك كرد نافع از علم خدا شد علم مرد آب جو سرگين نتاند پاك كرد جهل نفسش را نروبد علم مرد كى تراشد تيغ دستهء خويش را رو به جراحى سپار اين ريش را بر سر هر ريش جمع آيد مگس تا نبيند قبح ريش خويش كس و آن مگس انديشه ها و آمال تو ريش تو آن ظلمت احوال تو
همين كه شخص واقعا از خود آگاه شد بما فوق خود قدم گذاشته است ، وقتى كه به خويشتن آگاه شد گام به ما فوق هستى و نيستى كه انعكاسى از طبيعت در ذهن او به وجود آورده است ، مى گذارد و مفهومى از هستى براى او مطرح مى شود كه