تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٤٨ - بردن شاعر شعر را سوى شاه و خسارت وزير
بردن شاعر شعر را سوى شاه و خسارت وزير
((١٢٠٦)) اين رها كن ز ان كه شاعر بر گذر وام دار است و قوى محتاج زر
((١٢٠٧)) برد شاعر شعر سوى شهريار بر اميد بخشش و احسان يار
((١٢٠٨)) نازنين شعرى پر از دُر درست بر اميد و بوى اكرام نخست
((١٢٠٩)) باز شه بر خوى خود گفتش هزار چون چنين بُد عادت آن شهريار
((١٢١٠)) ليك اين بار آن وزير پر ز جود بر براق عز ز دنيا رفته بود
((١٢١١)) بر مقام او وزير نو رئيس گشته ليكن سخت بىرحم و خسيس
((١٢١٢)) گفت اى شه خرجها داريم ما شاعرى را نبود اين بخشش سزا
((١٢١٣)) من به ربع عشر آن اى مغتنم مرد شاعر را خوش و راضى كنم
((١٢١٤)) خلق گفتندش كه او از پيش دست ده هزارى زين دلاور برده است
((١٢١٥)) بعد شكر كلك خايى چون كند بعد سلطانى گدايى چون كند
((١٢١٦)) گفت بفشارم و را اندر فشار تا شود زار و نزار از انتظار
((١٢١٧)) آن كه از خاكش دهم از راه من در ربايد هم چو گلبرگ از چمن
((١٢١٨)) اين به من بگذار كاستادم در اين گر تقاضاگر بود هم آتشين
((١٢١٩)) از ثريا گر بپرّد تا ثرى نرم گردد چون ببيند او مرا
((١٢٢٠)) گفت سلطانش برو فرمان تو راست ليك شادى كن كه نيكو گوى ماست
((١٢٢١)) گفت او را و دو صد چون او گدا تو به من بگذار و فارغ شو شها جنس او و همچو او سيصد هزار تو رها كن بر من و با من گذار
((١٢٢٢)) پس فكندش صاحب اندر انتظار شد زمستان و دى و آمد بهار شاعرش چندان كه حاجت مى نمود صاحبش در وعده حيلت مى فزود
((١٢٢٣)) شاعر اندر انتظارش پير شد پس زبون اين غم و تدبير شد
((١٢٢٤)) گفت اگر زر نه كه دشنامم دهى تا رهد جانم تو را باشم رهى