تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٧٩ - خبر يافتن جد مصطفى عبد المطلب از گم كردن حليمه مصطفى صلى الله عليه و آله را و طالب شدن او گرد شهر و ناليدن بر در كعبه و از حق درخواستن و يافتن او محمد صلى الله عليه و آله را
((١٠٠٣)) گه چنين شاهى از او پيدا كنيم گه هم او را پيش شه شيدا كنيم
((١٠٠٤)) صد هزاران عاشق و معشوق ازو در فغان و در نفير و جستجو
((١٠٠٥)) كار ما اينست بر كورىّ آن كه به كار ما ندارد ميل جان
((١٠٠٦)) اين فضيلت خاك را ز ان رو دهيم ز انكه نعمت پيش بىبرگان نهيم
((١٠٠٧)) ز انكه دارد خاك شكل اغبرى وز درون دارد صفات انورى
((١٠٠٨)) ظاهرش با باطنش گشته به جنگ باطنش چون گوهر و ظاهر چو سنگ
((١٠٠٩)) ظاهرش گويد كه ما اينيم و بس باطنش گويد نكو بين پيش و پس
((١٠١٠)) ظاهرش منكر كه باطن هيچ نيست باطنش گويد كه بناييم بيست
((١٠١١)) ظاهرش با باطنش در چالشاند لاجرم زين صبر نصرت مى كشند
((١٠١٢)) زين ترش رو خاك صورتها كنيم خندهء پنهانش را پيدا كنيم
((١٠١٣)) ز انكه ظاهر خاك اندوه و بُكاست در درونش صد هزاران خنده هاست
((١٠١٤)) كاشف السريم و مار ما همين كاين نهانها را بر آريم از كمين
((١٠١٥)) گر چه دزد از منكرى تن مى زند شحنه آن از عصر پيدا مى كند
((١٠١٦)) فضلها دزديدهاند اين خاكها ما مقر آريمشان از ابتلا
((١٠١٧)) بس عجب فرزند كو را بوده است ليك احمد بر همه افزوده است
((١٠١٨)) شد زمين و آسمان خندان و شاد كاين چنين شاهى ز ما دو جفت زاد
((١٠١٩)) مى شكافد آسمان از شادىاش خاك چون سوسن شد از آزادىاش
((١٠٢٠)) ظاهرت با باطنت اى خاك خوش چون كه در جنگند و اندر كشمكش
((١٠٢١)) هر كه با خود بهر حق باشد به جنگ تا شود معنيش خصم بو و رنگ
((١٠٢٢)) ظلمتش با نور او شد در قتال آفتاب جانش را نبود زوال
((١٠٢٣)) هر كه كو شد بهر ما در امتحان پشت زير پاش آرد آسمان
((١٠٢٤)) ظاهرت از تيرگى افغان كنان باطن تو گلستان در گلستان
((١٠٢٥)) قاصدا چون صوفيان رو ترش تا نياميزند با هر نور كش