تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣١٥ - قصهء آن كسى كه با يكى مشورت مى كرد گفتش مشورت با ديگرى كن كه من عدوى توام
قصهء آن كسى كه با يكى مشورت مى كرد گفتش مشورت با ديگرى كن كه من عدوى توام
((١٩٦٩)) مشورت مى كرد شخصى با يكى تا يقينش رو نمايد بىشكى
((١٩٧٠)) گفت اى خوش نام غير من بجو ماجراى مشورت با وى بگو
((١٩٧١)) من عدوّم مر تو را با من مپيچ نبود از راى عدو پيروز هيچ
((١٩٧٢)) رو كسى جو كه تو را او هست دوست دوست بهر دوست لا شك خير جوست
((١٩٧٣)) من عدوّم چاره نبود كز منى كژ روم با تو نمايم دشمنى
((١٩٧٤)) حارسى از گرگ جستن شرط نيست جستن از غير محل ناجستنى است
((١٩٧٥)) من تو را بىهيچ شكَّى دشمنم من تو را كى ره نمايم ره زنم
((١٩٧٦)) هر كه باشد همنشين دوستان هست در گلخن ميان بوستان
((١٩٧٧)) هر كه با دشمن نشيند در زمن هست اندر بوستان در گولخن
((١٩٧٨)) دوست را ما زار از ما و منت تا نگردد دوست خصم و دشمنت
((١٩٧٩)) خير كن با خلق از بهر خدا يا براى جان خود اى كدخدا
((١٩٨٠)) تا هماره دوست بينى در نظر در دلت نايد ز كين ناخوش صور
((١٩٨١)) چون كه كردى دشمنى پرهيز كن مشورت با يار مهرانگيز كن
((١٩٨٢)) گفت مى دانم تو را اى بو الحسن كه تويى ديرينه دشمن دار من
((١٩٨٣)) ليك مرد عاقلى و معنوى عقل تو نگذاردت كه كج روى
((١٩٨٤)) طبع خواهد تا كشد از خصم كين عقل بر نفس است بند آهنين
((١٩٨٥)) آيد و منعش كند واداردش عقل چون شحنه است در نيك و بدش
((١٩٨٦)) عقل ايمانى چو شحنهء عادل است پاسبان و حاكم شهر دل است
((١٩٨٧)) هم چو گريه باشد او بيدار هوش دزد در سوراخ ماند هم چو موش
((١٩٨٨)) در هر آن جا كه بر آرد موش دست نيست گربه ور بود آن مرده است
((١٩٨٩)) گربهء چه شير شير افكن بود عقل ايمانى كه اندر تن بود