تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٩١ - اگر ارتكاب زشتىها با اكراه و اجبار است ، چرا براى رسيدن و بجا آوردن زشتىها با احساس لذت و رضايت و خوشى تقلا مى كنى ؟
مسجد اين دل كه جسمش ساجد است يار بد خرّوب هر جا مسجد است
از آن هنگام كه تلقينات پليد و همنشينهاى تبه كار وارد مسجد دل مى شوند ، گويى گناه خروب شروع به ريشه دوانيدن نموده است .
اگر در آغاز اين ريشه دوانى انسان متوجه شود ، مى تواند جلو رشد ريشه هاى آن تلقينات را بگيرد و اگر اين هشيارى سراغ انسان نيامد و در صدد ريشه كن كردن آن گياهان خروب بر نيامد ، روزى فرا ميرسد كه ساختمان مجلل و باشكوه دل را از بنياد بر اندازد و وجودش در درون مساوى عدمش باشد .
((١٣٩٦)) چون بود اكراه با چندين خوشى كه تو در عصيان همى دامن كشى
((١٣٩٧)) آن چنان خوش كس رود در مكرهى كس چنان رقصان رود در گمرهى
اگر ارتكاب زشتىها با اكراه و اجبار است ، چرا براى رسيدن و بجا آوردن زشتىها با احساس لذت و رضايت و خوشى تقلا مى كنى ؟
پديدهاى بس شگفت انگيز است كه اكراه با خوشى و اجبار با لذت با يكديگر در درون آدمى جمع شود جلال الدين در دو بيت مورد تحليل مى پرسد كه كسانى كه مى گوييد : كارهاى انسانى همه از روى اجبار و اكراه صادر مى شود و خود او اختيارى ندارد ، آيا تا كنون و لو براى يك بار اتفاق افتاده است كه از خود بپرسيد : پديدهء اكراه مقاومت منفى روان درمقابل مورد اكراه است ، يعنى كسى كه از چيزى اكراه دارد ، آن را نمى خواهد و مورد ارادهء خود قرار نمى دهد .
عدم اراده و تنفر و مقاومت منفى روح ، يعنى عقب كشيدن روح از تماس با مورد اكراه چگونه مى تواند با اراده و خوشى و اجابت روح موضوع مفروض را سازگار بوده باشد ؟ بنا بر اين نتيجهء چنين كشاكش درونى اين است كه من ، هم مى خواهم