تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٩٦ - تفسير ابيات
به عنوان مثال جسم شفافى را در نظر بگيريم كه هر چه شفافتر و مستعدتر بوده باشد نور خورشيد بيشتر در او نفوذ مى كند و روشنترش مى سازد .
در آن قلمرو معناى حركت آن نيست كه از جمادى بميرد و نامى شود و از نما بميرد و از حيوان سر زند و از حيوانى بميرد و آدم شود . [١] اين تحولات ما وراى طبيعى كه مى تواند با ابديت سازگار شود بدان جهت كه ما فوق مجراى زمان و هستىها و نيستىهاى طبيعى است ، لذا سؤالاتى از اين قبيل كه : حركت از كجا ؟ بكجا ؟ در چه سمتى ؟ رو بكدامين نقطه ؟ تا كى ؟ به كلى منتفى مى گردد ، زيرا همهء اين سؤالات از فرض بعد به معناى عمومى و نقطه هاى متوالى مسافت و غير ذلك ، ناشى مى گردد و مى دانيم كه در قلمرو ابديت از اين امور چيزى وجود ندارد . چنين تحول تنها در درون آدمى قابل تصور است كه بدون دخالت امور مزبوره تحول و شدن انجام مى گيرد .
تفسير ابيات سگى در كويى گدايى را ديد و حمله به او برده و لباس كهنه اش را مى دريد . ما اين داستان را پيش از اين گفته بوديم . بار ديگر براى تاكيد متذكر مى شويم . كور به آن سگ گفت :
اين چه پستى است كه دامان ترا گرفته است ، ياران و امثال تو مى روند در كوه ها و شكار مى جويند . آنان دنبال گور خر مى روند و تو در ميان اين كوى حمله به كور بىنوا مى برى ؟ تو هم اى شيخ منفور ، برو دست از تزوير و مردم فريبى بردار ، زيرا مثل تو همان آب شور است كه كوران و بىذائقه ها را دور خود جمع كرده ، بجاى آب حيات خوشگوار آب شور از تو مى خورند و كورتر مى گردند و ذائقه شان مختلتر مى گردد .
[١] اگر چه به يك معنى مردنهاى مزبور چنان كه خود جلال الدين هم متذكر شده است از مقولهء نيستىها نمى باشد . . پس چه ترسم كى ز مردن كم شدم .