تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١١٤ - تفسير ابيات
قصهء شاعر و صله دادن شاه و مضاعف كردن آن وزير بو الحسن نام
تفسير ابيات
قصهء شاعر و صله دادن شاه و مضاعف كردن آن وزير بو الحسن نام
((١١٥٦)) شاعرى آورد شعرى پيش شاه بر اميد خلعت و اكرام و جاه
((١١٥٧)) شاه مكرم بود و فرمودش هزار از زر سرخ و كرامات و نثار
((١١٥٨)) پس وزيرش گفت اين اندك بود ده هزارش هديه واده تا رود
((١١٥٩)) از چنو شاعر پس از تو بحر دست ده هزارى هم كه گفتم اندك است
((١١٦٠)) قصه گفت آن شاه را و فلسفه تا بر آمد عشر خرمن از كفه
((١١٦١)) ده هزارش داد و خلعت در خورش خانهء شكر و ثنا گشت آن سرش
((١١٦٢)) پس تفحص كرد كاين سعى كه بود شاه را اهليّت من كه نمود ؟
((١١٦٣)) پس بگفتندش فلان الدين وزير آن حسن نام و حسن خلق و ضمير
((١١٦٤)) در ثناى او يكى شعرى دراز بر نوشت و سوى خانه رفت باز
((١١٦٥)) بىزبان و لب همان نعماى شاه مدح شه مى گفت و خلعتهاى شاه
تفسير ابيات شاعرى به طمع خلعت و اكرام و جاه شعرى پيش پادشاهى آورد ، شاه اكرامش كرد و دستور داد هزار دينار ( يا به مقدار هزار درهم ) طلاى سرخ به او بدهند . وزيرش گفت : اين پاداش كم است ، ده هزار دينار باو عطا كن تا برود ، از چنان شاعر و مانند تو پادشاه دريا دست حتى اين ده هزار دينار هم چيز قابلى نيست . وزير بان پادشاه قصه ها گفت و فلسفه ها بافت و آن قدر پادشاه را تحريك كرد كه شاعر را شايسته ى عشر خرمن سخاوت پادشاه نمود . يا ده خرمن از سخاوت شاه بيرون كشيد پادشاه ده هزار دينار و خلعت شايسته به شاعر داد و دل شاعر را خانهء شكر و سپاس خود ساخت . شاعر پس از دريافت آن جايزه در صدد جستجو بر آمد كه بداند چه كسى بوده است كه شايستگى او را به پادشاه اثبات كرده است . -
پس بگفتندش فلان الدين وزير آن حسن نام و حسن خلق و ضمير