تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣١٨ - امير گردانيدن رسول صلى الله عليه و آله جوان هذيلى را بر سريه كه در آن پيران و جنگ آزمودگان بودند
امير گردانيدن رسول صلى الله عليه و آله جوان هذيلى را بر سريه كه در آن پيران و جنگ آزمودگان بودند
((١٩٩٢)) يك سريه مى فرستادى رسول بهر جنگ كافر و دفع فضول
((١٩٩٣)) يك جوانى را گزيد او از هذيل مير لشكر كردش و سالار خيل
((١٩٩٤)) اصل لشكر بىگمان سرور بود قوم بىسرور تن بىسر بود
((١٩٩٥)) اين همه كه مرده و پژمرده اى ز ان بود كه ترك سرور كرده اى
((١٩٩٦)) از كسل وز بخل وز ما و منى مى كشى سر خويش را سر مى كنى
((١٩٩٧)) هم چو استورى كه بگريزد ز بار او سر خود گيرد اندر كوهسار
((١٩٩٨)) صاحبش در پى دوان كاى خيره سر هر طرف گرگى است اندر قصد خر
((١٩٩٩)) گر ز چشمم اين زمان غايب شوى پيشت آيد هر طرف گرگ قوى
((٢٠٠٠)) استخوانت را بخايد چون شكر كه نبينى زندگانى را دگر
((٢٠٠١)) آن مكن كاخر بمانى از علف آتش از بىهيزمى گردد تلف
((٢٠٠٢)) هين بمگريز از تصرّف كردنم وز گرانى بار چون جانت منم
((٢٠٠٣)) تو ستورى هم كه نفست غالب است حكم غالب را بود اى خود پرست
((٢٠٠٤)) خر نخواندت اسب خواندت ذو الجلال اسب تازى را عرب گويد تعال
((٢٠٠٥)) مير آخور بود حق را مصطفى بهر استوران نفس پر جفا