تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٥٩ - مشورت كردن فرعون با آسيه در ايمان آوردن به موسى عليه السلام
مشورت كردن فرعون با آسيه در ايمان آوردن به موسى عليه السلام
((٢٥٩٧)) باز گفت او اين سخن با آسيه گفت جان افشان بر اين اى دل سيه
((٢٥٩٨)) بس عنايتهاست متن اين مقال زود درياب اى شه نيكو خصال
((٢٥٩٩)) وقت كشت آمد زهى پر سود كشت اين بگفت و گريه كرد و گرم گشت
((٢٦٠٠)) بر جهيد از جا و گفتا بخ لك آفتابى تاج گشتت اى كلك
((٢٦٠١)) عيب كل را خود بپوشاند كلاه خاصه چون باشد كله خورشيد و ماه
((٢٦٠٢)) هم در آن مجلس كه بشنيدى تو اين چون نگفتى آرى و صد آفرين
((٢٦٠٣)) اين سخن در گوش خورشيد ار شدى سر نگون بر بوى اين زير آمدى
((٢٦٠٤)) هيچ مى دانى چه وعد است و چه داد مى كند ابليس را حق افتقاد
((٢٦٠٥)) چون بدين لطف آن كريمت باز خواند اى عجب چون زهره ات بر جاى ماند
((٢٦٠٦)) زهره ات ندريد تا ز ان زهره ات مى رسيدى در دو عالم بهره ات
((٢٦٠٧)) زهرهء كز بهر حق او بر درد چون شهيدان از دو عالم بر خورد
((٢٦٠٨)) غافلى هم حكمت است و نعمت است تا نپرّد زود سرمايه ز دست
((٢٦٠٩)) غافلى هم حكمت است و اين عمى تا بمانده ليك تا اين حد چرا ؟
((٢٦١٠)) ليك نى چندان كه ناسورى شود زهر جان و عقل رنجورى شود
((٢٦١١)) خود كه يابد اين چنين بازار را كه به يك گل نى خرى گلزار را ؟
((٢٦١٢)) دانهاى را صد درختستان عوض حبهء را آمدت صد كان عوض
((٢٦١٣)) كان للَّه دادن آن حبه است تا كه كان الله له آيد به دست
((٢٦١٤)) ز ان كه اين هوى ضعيف بىقرار هست شد ز ان هوى ربّ پايدار
((٢٦١٥)) هوى فانى چون كه خود با او سپرد گشت باقى دائم و هرگز نمرد
((٢٦١٦)) هم چو قطره خائف از باد و ز خاك كه فنا گردد بدين هر دو هلاك
((٢٦١٧)) چون به اصل خود كه دريا بود جست از تف خورشيد و باد و خاك رست