تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٨٨ - قصهء رستن خروب در گوشهء مسجد اقصى و غمگين شدن سليمان عليه السلام از آن چون به سخن آمد با او و خاصيت و نام خود بگفت
((١٤١٥)) كاش چون طفل از حيل جاهل بدى تا چو طفلان چنگ در مادر زدى
((١٤١٦)) يا به علم نقل كم بودى ملىّ علم وحى دل ربودى از ولى
((١٤١٨)) چون تيمم با وجود آب دان علم نقلى با دم قطب زمان
((١٤١٩)) خويش ابله كن تبع مى رو سپس رستگى زين ابلهى يابى و بس با چنين نورى چو پيش آرى كتاب جان وحى آساى او آرد عتاب
((١٤٢٠)) اكثر اهل الجنة البلهاى پدر بهر اين گفتست سلطان البشر
((١٤٢١)) زيركى چون باد كبر انگيز توست ابلهى شو تا بماند دين درست
((١٤٢٢)) ابلهى نى كاو به مسخرگى دو توست ابلهى نو كز شقاوت مال جوست ابلهى كاو واله و حيران هوست باشد اندر گردن او طوق دوست
((١٤٢٣)) ابلهانند آن زنان دست بر از كف ابله وز رخ يوسف نذر
((١٤٢٤)) عقل را قربان كن اندر عشق دوست عقلها بارى از آن سوى است كاوست
((١٤٢٥)) عقلها آن سو فرستاده عقول مانده اين سو آن كه گول است و فضول
((١٤٢٦)) زين سر از حيرت گر اين عقلت رود هر سر مويت سر و عقلى شود
((١٤٢٧)) نيست آن سو رنج فكرت بر دماغ كز دماغ و عقل رويد دشت و باغ
((١٤٢٨)) سوى دشت از دشت نكته بشنوى سوى باغ آيى شود نخلت رويّ
((١٤٢٩)) اندرين ره ترك كن طاق و طرنب تا قلاووزت نجنبد تو مجنب
((١٤٣٠)) هر كه او بىسر بجنبد دم بود جنبشش چون جنبش كژدم بود
((١٤٣١)) كج رو است و مور زشت و زهرناك شپيشهء او خستن جانهاى پاك
((١٤٣٢)) سر بكوب آن را كه سرّش اين بود خلق و خوى مستمرش اين بود
((١٤٣٣)) خود صلاح اوست آن سر كوفتن تا رهد جان ريزه اش زين شوم تن
((١٤٣٤)) واستان از دست ديوانه سلاح تا ز تو راضى شود عدل و صلاح
((١٤٣٥)) چون سلاحش هست و عقلش نى ببند دست او را ور نه آرد صد گزند