تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٨٣ - تفسير ابيات
((٢٢٦١)) من نيم خود سه درم سنگ اى اسد ده درم سنگ اندرونم چون بود
((٢٢٦٢)) خواجه باز آمد به خود گفتا كه هين باز گو پند سوم اى نازنين
((٢٢٦٣)) گفت آرى خوش عمل كردى به آن تا بگويم پند ثالث رايگان اين بگفت و بر پريد و شاد رفت سوى صحرا سر خوش و آزاد زفت
((٢٢٦٤)) پند گفتن با جهول خوابناك تخم افكندن بود در شوره خاك
((٢٢٦٥)) چاك حمق و جهل نپذيرد رفو تخم حكمت كم دهش اى نيك خو ز ان كه جاهل جهل را بنده بود چون كه تو پندش دهى او نشنود
تفسير ابيات يك شكارچى ، با مكر و دامى كه گسترده بود مرغى را گرفت . آن مرغ به شكارچى گفت اى آقا و سرور من و اى مرد خوش گمان تو چنين فرض كن كه مرغ ضعيفى مانند من را صيد كرده و خوردهاى . تو در زندگانيت گاوها و گوسفندهاى فراوان خورده و شترها قربانى كرده و در طول عمرت سير نگشتهاى ، پس چگونه از گوشت ناچيز مرغى مثل من سير خواهى گشت .
تو اى جوانمرد كريم و محتشم ، مرا آزاد كن ، بپاداش تو سه اندرز مفيد بتو بدهم ، تا بدانى من زيركم يا احمق .
اندرز نخستين را اى صيادى كه دل و جانم بسته دست تست در روى دستت خواهم داد . موقعى كه پريدم و بر سر ديوار نشستم پند دوم را بتو خواهم داد ، تا از آن پند شاد و دل خوش گردى . پند سوم را موقعى كه روى شاخهء درخت نشستم بتو خواهم گفت .
اين سه پندى كه من بتو خواهم داد ، ترا قرين سعادت خواهند كرد . مرغ در روى دست صياد اولين پندش را داد و آن اين بود كه هرگز محالى را از هيچ كس باور مكن ، اين پند بزرگ را داد و از دست شكارچى آزاد شد و رفت و بر سر ديوار نشست .