تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤١٩ - تفسير ابيات
وارهى از تنگى و از ننگ و نام عشق اندر عشق بينى و السلام
موقعى كه از بدن مادى و مقتضياتش رها شدى ، آن وقت خواهى ديد كه گوش و بينى مى توانند چشم شوند و ببينند . آن مرد الهى ( بايزيد بسطامى ) شيرين زبان راست گفته است كه هر يك از موهاى عارفان چشمى مى شود و حقايق را مى بيند . چنان كه همين بدن جسمانى در دوران رحم قطعهء گوشتى بود و چشم نداشت . علت ديدن اى فرزند نازنينم ، اين پيه مادى نيست ، و گر نه كسى نمى توانست در عالم خواب صور و اشكال را ببيند .
آن پريان هم مى بينند ولى در ديده گانشان پيه وجود ندارد . اگر درست دقت كنى نور با پيه چشم نسبتى ندارد ، اين نسبت از عنايات خلاق مهربان در پيه به وجود آمده است .
همين آدمى كه از خاك به وجود مى آيد چه نسبتى با خاك دارد ؟ جن هم كه اصلش از آتش است ، نسبتى با آتش ندارد . آن پرى اگر چه از آتش است ، ولى تشابهى با آن ندارد .
مرغ از باد به وجود مى آيد ، اما چه سنخيتى با باد دارد ؟ محلهاى نامناسب را خداوند با قدرت خود نسبتها مى بخشد .
بدين سان نسبت فرعها با اصول خود نسبت بىمانندى است كه چگونه آن معلولات را با آن علل بهم پيوسته است ، اگر هم نسبتى وجود داشته باشد ، نسبت پيه با نور است كه خرد را راهى بر آن نيست .
اگر خداوند آن باد بىچشم را بينايى نداده بود ، چگونه قوم عاد را از مؤمنين تشخيص داد چطور باد بىچشم مؤمن را از دشمن ، و مى را از كدو تفكيك نمود اگر آتش نمرود بينايى نداشت ، چطور با خليل الله حالت تجسم و كشتار و نزاع به خود نگرفت اگر آب نيل نور چشم نداشت ، روى چه علت قبطى را از سبطى جدا مى كرد اگر كوه و سنگ بينايى نداشتند ، چطور بيارى حضرت