تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٩٢ - مجاوبات موسى عليه السلام كه صاحب عقل بود با فرعون كه صاحب وهم بود
مجاوبات موسى عليه السلام كه صاحب عقل بود با فرعون كه صاحب وهم بود
((٢٣٠٧)) وهم مر فرعون عالم سوز را عقل مر موسى جان افروز را
((٢٣٠٨)) رفت موسى بر طريق نيستى گفت فرعونش بگو تو كيستى ؟
((٢٣١٠)) گفت من خامش رها كن هاى و هوى نسبت و نام قديمت را بگو
((٢٣١١)) گفت موسى نسبتم از خاكدانش نام اصلم كمترين بندگانش
((٢٣١٢)) بنده زادهء آن خداوند مجيد زاده از پشت جوارى و عبيد
((٢٣١٣)) نسبت اصلم ز خاك و آب و گل آب و گل را داد يزدان جان و دل
((٢٣١٤)) مرجع اين جسم خاكم هم به خاك مرجع تو هم به خاك اى سهمناك
((٢٣١٥)) اصل ما و اصل جمله سركشان هست از خاكى و آن را صد نشان
((٢٣١٦)) نى مدد از خاك مى گيرد تنت از غذاى خاك پيچد گردنت
((٢٣١٧)) چون رود جان مى شود او باز خاك اندر آن گور مخوف سهمناك
((٢٣١٨)) اين من و مايى تو و اشباه تو خاك گردند و نماند جاه تو
((٢٣١٩)) گفت غير اين نسب ناميت هست مر تو را آن نام خود اولىتر است
((٢٣٢٠)) بندهء فرعون و بندهء بندگانش كه از او پرورد ز اول جسم و جانش
((٢٣٢١)) بندهء ياغى و طاغىّ ظلوم زين وطن بگريخته از فعل شوم
((٢٣٢٢)) خونى و غدّارى و حق ناشناس هم برين اوصاف خود مى كن قياس
((٢٣٢٣)) در غريبى خوار و درويش و خلق كه ندانستى سپاس ما و حق
((٢٣٢٤)) گفت حاشا كه بود با آن مليك در خداوندى كس ديگر شريك
((٢٣٢٥)) واحد اندر ملك و او را يار نى بندگانش را جز او سالار نى
((٢٣٢٦)) نيست خلقش را دگر كس مالكى شركتش دعوى كند جز هالكى ؟
((٢٣٢٧)) نقش او كردست و نقاش من اوست غير اگر دعوى كند او ظلم جوست