تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٦٣ - بيان آن كه روح حيوانى و عقل جزوى و وهم و خيال بر مثال دوغند و روح وحيى كه باقى است در اين دوغ هم چو روغن پنهان است
بيان آن كه روح حيوانى و عقل جزوى و وهم و خيال بر مثال دوغند و روح وحيى كه باقى است در اين دوغ هم چو روغن پنهان است
((٣٠٣٠)) جوهر صدقت خفى شد در دروغ هم چو طعم روغن اندر طعم دوغ
((٣٠٣١)) آن دروغت اين تن فانى بود راستت آن جان ربانى بود
((٣٠٣٢)) سالها اين دوغ تن پيدا و فاش روغن جان اندر او فانى و لاش
((٣٠٣٣)) تا فرستد حق رسولى بنده اى دوغ را در خمره جنباننده اى
((٣٠٣٤)) تا بجنباند به هنجار و به فن تا بدانم من كه پنهان بود من (١)
((٣٠٣٥)) يا كلام بندهاى كان جزو اوست در رود در گوش آن كاو وحى جوست
((٣٠٣٦)) اُذن مؤمن وحى ما را واعى است آن چنان گوشى قرين داعى است
((٣٠٣٧)) آن چنان كه گوش طفل از گفت مام پر شود ناطق شود او در كلام
((٣٠٣٨)) ور نباشد طفل را گوش رشد گفت مادر نشنود گنگى شود
((٣٠٣٩)) دائماً هر كر اصلى گنگ بود ناطق آن كس شد كه از مادر شنود
((٣٠٤٠)) وان كه گوشش كرّ و گنگ از آفتى است ز ان كه در گوشش رسيده علتى است او پذيراى دم و تعليم نيست لاجرم مر نطق را تسليم نيست
((٣٠٤١)) آن كه بىتعليم بُد ناطق خداست كه صفات او ز علتها جداست
((٣٠٤٢)) يا چو آدم كرده تلقينش خدا بىحجاب مادر و دايه و را
((٣٠٤٣)) يا مسيحى كه به تعليم ودود در ولادت ناطق آمد در وجود
((٣٠٤٤)) از براى دفع تهمت در ولاد كه نزاده است از زنا و از فساد
((٣٠٤٥)) جنبشى بايست اندر اجتهاد تا كه دوغ آن روغن از دل باز داد
((٣٠٤٦)) روغن اندر دوغ باشد چون عدم دوغ در هستى بر آورده علم
(١) نسخهء رمضانى و انقروى مصرع دوم را به ترتيب فوق ثبت كردهاند ، ولى مسلماً معنا با لفظ « تا بدانم من » گنگ و شايد غلط است ، بلكه بيت بايد به اين ترتيب تصحيح شود : تا بداند من كه پنهان بود من . .