تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٢٩ - اعتراض كردن معترضى بر رسول صلى الله عليه و آله بر امير گردانيدن هذيلى
((٢٠٥٠)) يا رسول الله در اين لشكر نگر هست چندين پير از وى بيشتر
((٢٠٥١)) زين درخت آن برگ زردش را مبين سيبهاى پختهء او را بچين
((٢٠٥٢)) برگهاى زرد او خود كى تهى است اين نشان پختگى و كاملى است
((٢٠٥٣)) برگ زرد ريش و آن موى سپيد بهر عقل پخته مى آرد نويد
((٢٠٥٤)) برگهاى نو رسيده سبزفام شد نشان آن كه آن ميوه است خام
((٢٠٥٥)) برگ بىبرگى نشان عارفى است زردى زر سرخ رويى صيرفى است
((٢٠٥٦)) آن كه او گل عارض است ار نو خط است او به مكتبگاه محبر نو خط است
((٢٠٥٧)) حرفهاى خطَّ او كژ مژ بود مزمن عقل است اگر تن مى دود
((٢٠٥٨)) پاى پير از سرعت ار چه باز ماند يافت پاى او دو پر بر اوج راند
((٢٠٥٩)) گر مثل خواهى به جعفر در نگر داد حق بر جاى دست و پاش پر گر ز اسرار سخن بويى برى من سخن گويم چو زر جعفرى
((٢٠٦٠)) بگذر از زر كين سخن شد محتجب هم چو سيماب اين دلم شد مضطرب
((٢٠٦١)) ز ان درونم صد خموشى خوش نفس دست بر لب مى نهد يعنى كه بس
((٢٠٦٢)) خامشى بحر است و گفتن هم چو جو بحر مى جويد تو را جو را مجو
((٢٠٦٣)) از اشارتهاى دريا سر متاب ختم كن و اللَّه اعلم بالصواب
((٢٠٦٤)) همچنين پيوسته كرد آن بىادب پيش پيغمبر سخن ز ان سرد لب
((٢٠٦٥)) دست مى دادش سخن او بىخبر كه خبر هر زه بود پيش نظر
((٢٠٦٦)) اين خبرها از نظرها نايب است بهر حاضر نيست بهر غايب است
((٢٠٦٧)) هر كه او اندر نظر موصول شد اين خبرها پيش او معزول شد
((٢٠٦٨)) چون كه با معشوق گشتى هم نشين دفع كن دلاله گان را بعد از اين
((٢٠٦٩)) هر كه از طفلى گذشت و مرد شد نامه و دلاله بر وى سرد شد
((٢٠٧٠)) نامه خواند از پى تعليم را حرف گويد از پى تفهيم را
((٢٠٧١)) پيش بينايان خبر گفتن خطاست كان دليل غفلت و نقصان ماست