تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٠ - سه - نيروى واقع يابى و يا واقع گرايى
مى گويد :
رفتن اين آب فوق آسياست رفتنش در آسيا بهر شماست چون شما را حاجت طاحون نماند آب را در جوى اصلى باز راند ناطقه سوى زبان تعليم راست ور نه خود اين آب را جويى جداست مى رود بىبانگ و بىتكرارها تحتها الانهار تا گلزارها
بيت آخرى همان جهش بما فوق انديشهء منطقى قانونى را به خوبى مى نماياند كه پس از بيان غير قابل تكرار بودن پديده هاى روانى كه يك مسئلهء علمى است پيوستگى آنها را به ابديت با زيباترين بيان باز گو مى كند .
موقعى كه در صدد بيان آكل و مأكول بودن اجزاى هستى است مى گويد :
باز خاكى را ببخشد حلق و لب تا گياهش را خورد اندر طلب چون گياهش خورد حيوان گشت زفت گشت حيوان لقمهء انسان و رفت باز خاك آمد شد اكَّال بشر چون جدا شد از بشر روح و بصر
تا اين جا جلال الدين يك جريان طبيعى را كه براى همه قابل مشاهده است بيان مى كند و ناگهان لحن كلام عوض مى شود و مى گويد :
ذره ها ديدم دهانشان جمله باز گر بگويم خردشان گردد دراز
مى بينيم كه جلال الدين پس از ابيات فوق به اين رشته از تفكر نمى پردازد كه بگويد :
چون همهء موجودات طبيعى در حالت تكاپو يكديگر را مى خورند و جمعى پيروز و گروه ديگر از بين مى روند ، لذا اصول و مبادى اين موجودات طبيعى هم كه اجزا و ذرات كوچك ( اتمى ) هستند ، پس اين خوردن و خورده شدن در همان اصول و مبادى هم جريان دارد .
گويى اين استدلال و پى بردن از مقدمه به نتيجه در پايين مى ماند و جلال الدين جهش پيدا مى كند و مى گويد :