تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٥ - ظاهر گردانيدن سليمان كه مرا خالصاً لامر الله جهد است در ايمان تو ، يك ذره غرضى نيست مرا نه در نفس تو و نه در حسن تو و نه در ملك تو خود بينى چون چشم جان باز شود به نور الله
ظاهر گردانيدن سليمان كه مرا خالصاً لامر الله جهد است در ايمان تو ، يك ذره غرضى نيست مرا نه در نفس تو و نه در حسن تو و نه در ملك تو خود بينى چون چشم جان باز شود به نور الله
((٨١٢)) هين بيا كه من رسولم دعوتى چون اجل شهوت كشم نى شهوتى
((٨١٣)) ور بود شهوت امير شهوتم نى اسير شهوت و روى بتم
((٨١٤)) بت شكن بوده است اصل اصل ما چون خليل حق و جمله انبيا
((٨١٥)) گر در آييم اى رهى در بتكده بت سجود آرد به ما در معبده
((٨١٦)) احمد و بو جهل در بت خانه رفت زين شدن تا آن شدن فرقى است زفت
((٨١٧)) اين در آمد سر نهادندش بتان و ان در آمد سر نهان از عين حان
((٨١٨)) اين جهان شهوتى بت خانهاى است انبيا و كافران را لانهاى است
((٨١٩)) ليك شهوت بندهء پاكان بود زر نسوزد ز ان كه نقد كان بود
((٨٢٠)) كافر از قلبند و پاكان هم چو زر اندرين بوته درند اين دو نفر
((٨٢١)) قلب چون آمد سيه شد در زمان زر در آمد زرى او شد عيان
((٨٢٢)) دست و پا انداخت اندر بوته زر در رخ آتش همى خندد چو خور
((٨٢٣)) جسم ما رو پوش باشد در جهان ما چو دريا زير اين كُه در نهان
((٨٢٤)) شاه دين را منگر اى نادان به طين كاين نظر كردست ابليس لعين
((٨٢٥)) كاى توان اندود اين خورشيد را با كفى گل تو بگو آخر مرا ؟
((٨٢٦)) گر بريزى خاك و صد خاكسترش بر سر نور او بر آيد بر سرش
((٨٢٧)) كَه كه باشد كه بپوشد روى آب طين كه باشد كاو بپوشد آفتاب