تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٧٩ - مژده دادن بايزيد از زادن ابو الحسن خرقانى قدس الله روحهما پيش از سالها و نشان و صورت و سيرت او يك به يك و نوشتن تاريخ نويسان آن را جهت رصد
مژده دادن بايزيد از زادن ابو الحسن خرقانى قدس الله روحهما پيش از سالها و نشان و صورت و سيرت او يك به يك و نوشتن تاريخ نويسان آن را جهت رصد
((١٨٠٢)) آن شنيدى داستان بايزيد كه ز حال بو الحسن از پيش ديد
((١٨٠٣)) روزى آن سلطان تقوى مى گذشت با مريدان جانب صحرا و دشت
((١٨٠٤)) بوى خوش آمد مر او را ناگهان در سواد رى ز حد خارقان
((١٨٠٥)) هم در آن جا نالهء مشتاق كرد بوى را از باد استنشاق كرد
((١٨٠٦)) بوى خوش را عاشقانه مى كشيد جان او از باد باده مى چشيد
((١٨٠٧)) كوزهاى كاو از يخآبه پر بود چون عرق بر ظاهرش پيدا شود
((١٨٠٨)) از درون كوزه نم بيرون زده است آن ز سردى هوا آبى شده است
((١٨٠٩)) باد بوى آور مر او را آب گشت آب هم او را شراب ناب گشت
((١٨١٠)) چون درو آثار مستى شد پديد يك مريد او را از آن دم بر رسيد
((١٨١١)) پس بپرسيدش كه اين احوال خوش كه برون است از حجاب پنج و شش
((١٨١٢)) گاه سرخ و گاه زرد و گه سپيد مى شود رويت چه حال است و نويد ؟
((١٨١٣)) مى كشى بوى و به ظاهر نيست گل بىشك از غيب است و از گلزار گل
((١٨١٤)) اى تو كام جان هر خودكامه اى هر دم از غيبت پيام و نامه اى
((١٨١٥)) هر دمى يعقوب وار از يوسفى مى رسد اندر مشام تو شفى
((١٨١٦)) قطرهاى بر ريز بر ما ز ان سبو شمهاى بر گو از آن گلزار و بو
((١٨١٧)) خو ندارم اى جمال مهترى كه لب ما خشك و تو تنها خورى
((١٨١٨)) اى فلك پيماى چست چست خيز ز آن چه خوردى جرعهاى بر ما بريز
((١٨١٩)) مير مجلس نيست در دوران دگر جز تو اى شه در حريفان درنگر
((١٨٢٠)) كى توان نوشيد اين مى زير دست مى يقين مر مرد را رسواگر است