تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٢٤ - بيان آن كه عقل جزوى تا به گور بيش نبيند و در باقى مقلد انبيا و اولياست
بيان آن كه عقل جزوى تا به گور بيش نبيند و در باقى مقلد انبيا و اولياست
((٣٣١٠)) خود خرد آن است كاو از حق چريد نى خرد كان را عطارد آوريد
((٣٣١١)) پيش بينىّ خرد تا گور بود وآنِ صاحب دل به نفخ صور بود
((٣٣١٢)) اين خرد از خاك گورى نگذرد وين قدم عرصهء عجايب نسپرد
((٣٣١٣)) زين قدم وين عقل رو بيزار شو چشم غيبى جوى و برخوردار شو
((٣٣١٤)) همچو موسى نور كى بايد ز جيب سحرهء استاد و شاگرد و كتيب
((٣٣١٥)) زين نظر زين عقل نايد جز دوار پس نظر بگذار و بگزين انتظار
((٣٣١٦)) از سخن گويى مجوييد ارتفاع منتظر را به ز گفتن استماع
((٣٣١٧)) منصب تعليم نوع شهوتى است هر خيال شهوتى در ره بتى است
((٣٣١٨)) گر به فضلش پى ببردى هر فضول كى فرستادى خدا چندين رسول
((٣٣١٩)) عقل جزوى همچو برق است و درخش در درخشى كى توان شد سوى وحش
((٣٣٢٠)) نيست نور برق بهر رهبرى بلكه امر است ابر را كه مى گرى
((٣٣٢١)) برق عقل ما براى گريه است تا بگريد نيستى در شوق هست
((٣٣٢٢)) عقل كودك برد بر كتّاب تن ليك نتواند به خود آموختن
((٣٣٢٣)) عقل رنجور آردش سوى طبيب ليك نبود در دوا عقلش مصيب
((٣٣٢٤)) نك شياطين سوى گردون مى شدند گوش بر اسرار بالا مى زدند
((٣٣٢٥)) مى ربودند اندكى ز ان رازها تا شهب مى راندشان زود از سما
((٣٣٢٦)) كه رويد آن جا رسولى آمدست هر چه مى خواهيد از او آيد به دست
((٣٣٢٧)) گر همى جوييد درّى پر بها ادخلوا الابيات من ابوابها
((٣٣٢٨)) مى زن آن حلقهء در و بر باب ايست كز سوى بام فلكتان راه نيست
((٣٣٢٩)) نيست حاجتتان بدين راه دراز خاكيى را دادهايم اسرار راز
((٣٣٣٠)) پيش او آييد اگر خائن نه ايد نى شكر گرديد از او گر چه نييد
((٣٣٣١)) سبزه روياند ز خاكت آن دليل نيست كم از سمّ اسب جبرئيل