تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٥٥ - تفسير ابيات
تفسير ابيات بايزيد بسطامى آن فقير محتشم رو در روى مريدان ايستاد و گفت : اينك منم يزدان پاك در حال مستى آن ذو فنون چنين ادعا كرد كه « لا اله الا انا - ها فاعبدون » خدايى جز من وجود ندارد ، اينك مرا بپرستيد آن حالت سستى گذشت و مريدان هنگام بامداد گفتند : تو ديشب چنان ادعا كردى و اين ادعا صلاح نبود .
بايزيد در پاسخ آنان گفت : اگر بار ديگر از اين كارها از من سر بزند ، همان لحظه كاردها را در بدن من فرو كنيد . خدا از كالبد بدن منزه و مبرا است ، من در ميان اين كالبد مادى زندگى مى كنم و اگر چنان ادعايى از من سر بزند ، كشتن من بر شما لازم است .
مطابق وصيتش هر يكى از مريدان كاردى آماده كرد . بار ديگر بايزيد از آن بادهء روحى مست شد و وصيتهايى كه كرده بود ، فراموش نمود ، زيرا عقلش بحركت در آمد و نقل را از كار انداخت . و بامدادش رسيد شمعش بىفائده ماند . عقل هم بنوبت خود شحنه ايست وقتى كه خود سلطان برسد ، شحنه مجبور است بگوشهاى بخزد . اين عقل كه در مغز آدمى ، سايه حق است ، موقعى كه جمال ابدى خود حق روى نمود محو و نابود خواهد گشت .
وقتى كه پرى بر انسان پيروز گشت ، آن انسان اوصاف انسانى خود را از دست مى دهد ، هر چه كه از دهانش بيرون آيد ، در حقيقت سخن آن پرى است كه به جانش راه يافته است . حال كه پرى داراى اين دم اعجاب انگيز و اين قانون است ، -
كردگار آن پرى خود چون بود ؟
هويت آن انسان رفته و پرى خود آن هويت شده است ، لذا ترك سادهء بىالهام به عربى گفتن پرداخته است ، وقتى كه همان انسان پرى زده به خود بيايد ، حتى يك لغت هم نمى داند ، زيرا آن ذات و صفت از آن پرى بود . بنا بر اين آفرينندهء پرى و آدمى كه كمتر از آنان نيست بتصرف در انسان شايسته تر مى باشد .