تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٤٥ - در اين دنيا دو بانگ متضاد طنين انداز است ، بنگر كه به پيروى از كدامين بانگ آماده گشته اى
دست و پا بسته در اختيار همان بانگ قرار مى گرفت و هيچ كار و حركتى به خود او مستند نمى گشت ، چنان كه انسان در مقابل قوانين جاريهء هستى بىاختيار و دست بسته سر تسليم فرود آورده است ، و ضرورت تنفس براى حيات راه منحصريست كه راه دوم در مقابلش وجود ندارد ، و به همين جهت است كه مى گوييم تنفس كارى نيست كه به شخصيت انسانى مستند بوده باشد ، ساختمان طبيعى او كوچكترين دليلى براى شخصيت او نيست ، لذا در قاموس تاريخ بشرى صدها قهرمان نما در روزگار خود جلوه ها كرده و سپس حتى كمترين نمودى از شخصيت بجاى خود نگذاشتهاند ، زيرا موقعى كه در وضع وجودى آنان تحليل لازم و كافى بعمل مى آيد ، معلوم مى شود كه عناصر قهرمانى آنان از گذرگاه تضاد عبور نكرده ، بلكه طبيعت جسمانى و روانى يا پيش آمدهاى محاسبه ناشده روزگاران بوده است كه آنان را در نمايش نامهء تاريخ قهرمان نشان داده است .
آن جوهر اسرار آميز من كه تمام ارزشها و عظمتها وابسته به آن است ، بدون عبور از گذرگاه تضاد ، كمترين ارزش را پيدا نخواهد كرد . چرا ؟ اين همان چرا است كه پاسخ مشروحش ممكن است اسرار همهء هستى را در اختيار ما بگذارد ، لذا ما اين چرا ؟ را كنار مى گذاريم و به آن نمودى كه در اين معما خود را براى ما نشان مى دهد ، مى پردازيم .
موقعى كه روان آدمى به موضوعى جلب مى شود ، گويى آن موضوع هر اندازه هم بزرگ باشد و جالب ، روان آدمى را قالب گيرى مى كند ، از طرف ديگر ، روان با اصرار شديدى از قالب شدن مى هراسد و مى گريزد .
با اين گريز و هراس مانند اين كه به مقصودش رسيده شعاع عظمت خود را روى موجوديت انسان بيشتر و روشنتر مى گستراند . روى اين ملاحظه بوده است كه افلاطون جذب شدن روح را بهرگونه عظمت و زيبايى جز جلال و جمال ابدى موجب زنجير شدن روح مى داند . و در يك عبارت ادبى ، روح انسان را مخاطب ساخته و مى گويد :