تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٩٤ - تفسير ابيات
برو از پدر نخستين آدم عليه السلام اين اعتراف به جرم را فرا بگير . او پس از ارتكاب ترك اولى ربنا ظلمنا انفسنا گفت ، نه بهانهاى آورد ، نه تزوير بازى راه انداخت و نه پرچم مكر پردازى بر افروخت .
اما آن شيطان شقى بعوض اظهار ندامت ، به بحث و قيل و قال پرداخت و به خدا گفت كه : من سرخ رو بودم تو زرد رويم كردى اين رنگرزى از تست و ريشهء جرم و آفت و داغى كه بر پيشانيم خورد بتو مستند است ، برو آيه رب بما اغويتنى را بخوان و ديگر پيرامون جبر و كجروى مگرد . نمى دانم چرا اين قدر روى شاخه هاى درخت جبر مى پرى و اختيار را ناديده مى گيرى ؟ مانند ابليس و نسل تبه كارش با خدا مى جنگى و به گفتگو و بحث مى پردازى ؟ تو مى گويى من به ارتكاب معصيت اكراه و اجبار داشتم .
من مى گويم : -
چون بود اكراه با چندين خوشى كه تو در عصيان همى دامن كشى
آيا مى توان گفت با آن همه احساس لذت و خوشى و رقصان رقصان به كار زشت از روى اكراه و تنفر و اجبار رو بردهاى تو در اين راه با آنها كه تو را از آن بر حذر مى داشتند با قدرت و شجاعت بيست مرد مى جنگيدى و ادعا داشتى كه راه صواب و درست همين است و بس و هيچ كس نمى تواند در اين امر به من طعنه و سخره زند .
آيا كسى كه با اكراه وارد كارى مى شود مى تواند آن همه پند و اندرز را ناديده بگيرد و كار خود را با طرق متنوعى توجيه كند و به كارى كه مى خواهد مرتكبش شود . آن همه شوق و علاقه نشان بدهد ؟ تو خيلى زيرك و سالوس شدهاى ، هر چه را كه نفست مى گويد خود را در آن چيز مختار و هر چه را كه عقلت مى گويد ، براى فرار از راهنمايى عقل به اضطرار و اكراه و اجبار مى چسبى كسانى كه در اين دنيا نيك بخت و محرم حقايقاند مى دانند كه اينگونه زيركىها از شيطان و عشق الهى از آن آدم بوده است .