تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٥٩ - مطالبه كردن موسى عليه السلام از حضرت عزت كه لم خلقت خلقاً و اهلكتهم و جواب آمدن از حضرت عزت
مطالبه كردن موسى عليه السلام از حضرت عزت كه لم خلقت خلقاً و اهلكتهم و جواب آمدن از حضرت عزت
((٣٠٠١)) گفت موسى اى خداوند حساب نقش كردى باز چون كردى خراب
((٣٠٠٢)) نر و ماده نقش كردى جان فزا وانگهى ويران كنى آن را چرا ؟
((٣٠٠٣)) گفت حق دانم كه اين پرسش تو را نيست از انكار و غفلت وز هوى
((٣٠٠٤)) ور نه تأديب و عتابت كردمى بهر اين پرسش تو را آزردمى
((٣٠٠٥)) ليك مى خواهى كه در افعال ما باز جويى حكمت و سرّ بقا
((٣٠٠٦)) تا از آن واقف كنى مر عام را پخته گردانى بدين هر خام را
((٣٠٠٧)) قاصدا سائل شدى در كاشفى بهر عامه ليك تو ز ان واقفى
((٣٠٠٨)) ز ان كه نيم علم آمد اين سؤال هر برونى را نباشد اين مجال
((٣٠٠٩)) هم سؤال از علم خيزد هم جواب هم چنان كه خار و گل از خاك و آب
((٣٠١٠)) هم ضلال از علم خيزد هم هدى هم چنان كه تلخ و شيرين از ندى
((٣٠١١)) ز آشنايى خيزد اين بغض و ولا وز غذاى خوش بود سقم و قوى
((٣٠١٢)) مستفيد اعجمى شد آن كليم تا عجميان را كند ز ان سر عليم
((٣٠١٣)) ما هم از وى اعجمى سازيم خويش پاسخش آريم چون بيگانه پيش
((٣٠١٤)) خر فروشان خصم همديگر شدند تا كليد قفل آن عقد آمدند
((٣٠١٥)) پس بفرمودش خدا اى ذو لباب چون بپرسيدى بيا بشنو جواب
((٣٠١٦)) موسيا تخمى بكار اندر زمين تا تو خود هم وادهى انصاف اين
((٣٠١٧)) چون كه موسى گشت و شد كشتش تمام خوشه هايش يافت خوبى و نظام
((٣٠١٨)) داس بگرفت و مر آنها را بريد پس ندا از غيب در گوشش رسيد
((٣٠١٩)) كه چرا كشتى كنى و پرورى چون كمالى يافت آن را مى برى ؟
((٣٠٢٠)) گفت يا رب ز ان كنم ويران و پست كه در اين جا دانه هست و كاه هست