تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٩ - تفسير ابيات
((٩٣٣)) مكَّيان گفتند ما را علم نيست ما ندانستيم كاين جا كودكى است
((٩٣٤)) ريخت چندان اشكها او با فغان كه از او گريان شدند آن مكيان
((٩٣٥)) سينه كوبان آن چنان بگريست خوش اختران گريان شدند از گريه اش
تفسير ابيات داستان اسرار آميز حليمه سعديه را براى زدودن غم و اندوه تو بيان مى كنم . وقتى كه مصطفى صلى الله عليه و آله را از شير باز كرد مانند دستهء گل و ريحان برداشت و براى دور ساختن او از حوادث به اين سو و آن سو مى رفت ، تا آن امانت سترگ را به جدش عبد المطلب برساند . امانت را با بيم و هراس به كعبه و حطيم آورد . در اين موقع -
از هوا بشنيد بانگى كاى حطيم تافت بر تو آفتابى بس عظيم
اى جايگاه مقدس اى حطيم ، امروز صد هزاران نور خورشيد بر تو فروزان مى گردد ، زيرا كه محتشم پادشاهى كه بخت و اقبال پيك اوست ، رخت به سوى تو مى كشد . اى مكان مقدس اى حطيم ، امروز رويداد تازهاى در تو ايجاد مى شود كه منزلگه جانهاى ملكوتى خواهى گشت . امروز جانهاى پاك دسته دسته و جوقه جوقه در حالى كه مست اشتياقند به سوى تو خواهند آمد . حليمه از آن صداى غير طبيعى متحير گشت و با دقت به پيرامون خود نگريست ، اما چيزى در پيش رو و نه در پشت سر نيافت . شش جهت را به خوبى نگريست ، صورتى نديد كه آن صداى شگفت انگيز را به آن مستند بسازد با اين حال صدا همچنان به طنين خود ادامه مى داد . حليمه -
مصطفى را بر زمين بنهاد او تا كند آن بانگ خوش را جستجو
با دقت و اصرار تمام -
چشم مى انداخت آن دم سو بسو كه كجاى است آن شه اسرارگو كاين چنين بانگ بلند از چپ و راست مى رسد ، يا رب رساننده كجاست
حليمه در هيچ نقطه از شش جهت چيزى را نمى بيند و خيره و نوميد ، بدنش