تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٠١ - تفسير ابيات
را نمى بيند .
در اين زندگانى بوى پيراهن يوسف صفتان راه حق در همه جا منتشر است ، مشامت را پاك كن و آن بوى را درياب و با كشش الهىاش راه خود را پيش گير ، وقتى كه مشامت با آن بوى الهى آشنا گشت ، ديده گانت هم روشنتر و بيناتر مى گردد صورت پنهانى آن نور پيشانى است كه ديده گان پيامبران را دور بين ساخته است ، نور فروزان آن رخسار ترا از آتش برهاند و راهى سر منزل ربوبى نمايد ، دل از روشنايىهاى عاريتى بر كن ، زيرا -
چشم را اين نور حالى بين كند جسم و روح و عقل را گرگين كند
اين روشنايى عاريتى بظاهر نور ، ولى در باطن آتش است ، دست از آن نور نماها بردار . صاحب آن ديده و جان كه فقط حال حاضر را مى بيند ، هر راهى را كه پيش بگيرد ، دمبه دم برو خواهد افتاد . دور بينى مردم بىهنر مانند دور بينى خواب رفتگان است . تو با لب خشك بر لب جوى بخواب مى روى و براى جستجوى آب رو به شوره زارها مى دوى . سراب را از دور مى بينى و عاشق آن بينش فريبنده مى شوى ، چنان كه در حال خواب مى بينى كه با يارانت سخن مى گويى و در بارهء بينايى خود داد سخن مى دهى و مى گويى : من در آن طرف آب مى بينم ، براه بيافتيد ، ولى آن چه را كه ديدهاى سرابى بيش نيست .
تو نمى دانى كه با اين شتاب و دويدن از آب به سوى سراب فريبنده مى دوى . هيچ متوجه نيستى كه عزم و اشتياق به آن سراب حجاب ديده گان تو گشته و به وجود تو پيوسته است . آرى -
بس كسا عزمى به جايى مى كند از مقامى ، كان غرض در وى بود
بينايى و لاف زدن خواب ، رفتگان بىهوده و چيزى جز خيال نيست ، دست از آن بردار . اگر مى بينى خواب بر وجودت غلبه كرده است ، برو بر سر راهى بخسب كه خدا جويان رهگذرش مى باشند ، باشد كه يكى از رهروان به بالينت بنشيند و از خيالات و خواب بيدارت كند .