تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٠٣ - تفسير ابيات
حكايت آن زاهدى كه در سال قحط خندان و شاد بود با مفلسى و بسيارى عيال و خلق مى مردند از گرسنگى گفتندش چه هنگام شادى است كه هنگام صد تعزيت است گفت مرا بارى نيست
روايت
حكايت آن زاهدى كه در سال قحط خندان و شاد بود با مفلسى و بسيارى عيال و خلق مى مردند از گرسنگى گفتندش چه هنگام شادى است كه هنگام صد تعزيت است گفت مرا بارى نيست
((٣٢٤٢)) همچنان كان زاهد اندر سال قحط بود او خندان و گريان جمله رهط
((٣٢٤٣)) پس بگفتندش چه جاى خنده است قحط بيخ مؤمنان بر كنده است
((٣٢٤٤)) رحمت از ما چشم خود بر دوخته است ز آفتاب تيز صحرا سوخته است
((٣٢٤٥)) كشت و باغ و رز سيه استاده است در زمين نم نيست نى بالا نه پست
((٣٢٤٦)) خلق مى ميرند زين قحط و عذاب ده ده و صد صد چو ماهى دور از آب
((٣٢٤٧)) بر مسلمانان نمى آرى تو رحم مؤمنان خويشند و يك تن شحم و لحم
((٣٢٤٨)) رنج يك جزوى ز تن رنج همه است گر دم صلح است يا خود ملحمه است
((٣٢٤٩)) گفت در چشم شما قحط است اين پيش چشمم چون بهشت است اين زمين
((٣٢٥٠)) من همى بينم به هر دشت و مكان خوشه ها انبه رسيده تا ميان
((٣٢٥١)) خوشه ها در موج از باد صبا بر بيابان سبزتر از گندنا
((٣٢٥٢)) ز آزمون من دست بر وى مى زنم دست و چشم خويش را چون بر كنم
((٣٢٥٣)) يار فرعون تنيد اى قوم دون ز ان نماند خون و بيند آب رود
((٣٢٥٤)) از پدر بر تو جفايى چون رود آن پدر در چشم تو سگ مى شود
((٣٢٥٥)) آن پدر سگ نيست تأثير جفاست كه چنان زحمت نظر را سگ نماست
((٣٢٥٦)) گرگ مى ديدند يوسف را به چشم چون كه اخوان را حسودى بود و خشم
((٣٢٥٧)) با پدر چون صلح كردى خشم رفت آن سگى شد گشت بابا بار زفت
روايت « المؤمنون كاعضاء جسد واحد إذا اشتكى منه عضو سهر له الاخرون » (١) ( مردم با ايمان مانند اعضاى يك جسد هستند ، اگر عضوى از آن جسد به ناله
(١) صحيح مسلم كتاب بر حديث ، ٦٦ . .