تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٧٢ - قصهء آن زن كه طفل آن بر سر ناودان غژيد و خطر افتادن بود و از على مرتضى عليه السلام چاره جست
((٢٦٧٨)) هر كه را ديد او كمال از چپ و راست از حسد قولنجش آمد درد خاست
((٢٦٧٩)) ز ان كه هر بد بخت خرمن سوخته مى نخواهد شمع كس افروخته
((٢٦٨٠)) هين كمالى دست آور تا تو هم از كمال ديگران نفتى به غم
((٢٦٨١)) از خدا مى خواه دفع اين حسد تا خدايت وارهاند زين جسد
((٢٦٨٢)) مر تو را مشغوليى باشد درون كه نپردازى از آن سوى برون
((٢٦٨٢)) جرعهء مى را خدا ز آن مى دهد كه بدان مست از دو عالم مى رهد
((٢٦٨٤)) خاصيت بنهاده در كفّ حشيش كاو زمانى مى رهاند از خوديش
((٢٦٨٥)) خواب را يزدان بدان سان مى كند كز دو عالم فكر را بر مى كند
((٢٦٨٦)) كرد مجنون را ز عشق پوستى كاو بنشناسد عدو از دوستى
((٢٦٨٧)) صد هزاران اين چنين مى دارد او كه بر ادراكات تو بگمارد او
((٢٦٨٨)) هست مى هاى شقاوت نفس را كه ز ره بيرون برد آن نحس را
((٢٦٨٩)) هست مى هاى سعادت عقل را كه بيايد منزل بىنقل را
((٢٦٩٠)) خيمهء گردون ز سر مستى خويش بر كند ز ان سو بگيرد راه پيش
((٢٦٩١)) هين به هر مستى دلا غرّه مشو هست عيسى مست حق خر مست جو
((٢٦٩٢)) اين چنين مى را بخور زين خنبها مستىاش نبود ز كوته دنبها
((٢٦٩٣)) ز ان كه هر معشوق چون خنب است پر آن يكى درد و دگر صافى چو در
((٢٦٩٤)) مى شناسا هين بچش با احتياط تا ميى يابى منزه ز اختلاط مى شناسا هين بچش اى رو ترش آن مى صافى كز آن گردى خمش
((٢٦٩٥)) هر دو مستى مى دهندت ليك اين مستىات آرد كشان تا ربّ دين
((٢٦٩٦)) تا رهى از فكر و وسواس و حيل بىعقال عقل در رقص الجمل
((٢٦٩٧)) انبيا چون جنس روحند و ملك مر ملك را جذب كردند از فلك
((٢٦٩٨)) باد جنس آتش است و يار او كه بود آهنگ هر دو بر علو
((٢٦٩٩)) چون ببندى تو سر كوزهء تهى در ميان حوض يا جويى نهى
((٢٧٠٠)) تا قيامت آن فرو نايد به پست كه دلش خاليست در وى باد هست