تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٦٦ - آيه
((١٣٣٧)) پس بپوشيد اوّل آن بر جان ما تا كنيم آن كار بر وقف قضا
((١٣٣٨)) چون قضا آورد حكم حق پديد چشم واگشت و پشيمانى رسيد
((١٣٣٩)) آن پشيمانى قضاى ديگر است پس پشيمانى بهل حق را پرست
((١٣٤٠)) ور كنى عادت پشيمان خور شوى ز ان پشيمانى پشيمانتر شوى
((١٣٤١)) نيم عمرت در پريشانى رود نيم ديگر در پشيمانى رود
((١٣٤٢)) ترك اين فكر و پشيمانى بگو حال و كار يار نيكوتر بجو
((١٣٤٥)) ور ندادى تا ندانى نيك را ضد را از ضد توان ديد اى فتى
((١٣٤٦)) چون ز ترك فكر اين عاجز شدى از گنه آن گاه هم عاجز بدى
((١٣٤٧)) چون بدى عاجز پشيمانى ز چيست عاجزى را باز جو كز جنب كيست
((١٣٤٨)) عاجزى بىقادرى اندر جهان كس نديدست و نباشد اين بدان
((١٣٤٩)) هم چنين هر آرزو كه مى برى تو ز عيب آن حجابى اندرى
((١٣٥٠)) ور نمودى علَّت آن آرزو خود رميدى جان تو ز ان جستجو
((١٣٥١)) گر نمودى عيب آن كار او تو را كس نبردى كش كشان آن سو تو را
((١٣٥٢)) و ان دگر كارى كز آن هستى نفور ز ان بود آن عيبش آمد در ظهور
((١٣٥٣)) اى خداى راز دان خوش سخن عيب كار بَد ز ما پنهان مكن
((١٣٥٤)) عيب كار نيك را منما به ما تا نگرديم از روش سرد هبا
((١٣٥٥)) هم بر آن عادت سليمان سنىّ رفت در مسجد ميان روشنى
((١٣٥٦)) قاعدهء هر روز را مى جست شاه كه ببيند مسجد اندر تو گياه
((١٣٥٧)) دل ببيند سرّ بدان چشم صفى آن خصايص كه شد از عامه خفى
آيه « فَطَوَّعَتْ لَه نَفْسُه قَتْلَ أَخِيه فَقَتَلَه فَأَصْبَحَ مِنَ اَلْخاسِرِينَ . فَبَعَثَ الله