تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٨٢ - قصهء آن مرغ گرفته كه وصيت كرد كه بر گذشته پشيمانى مخور تدارك وقت انديش و روزگار مبر در پشيمانى
قصهء آن مرغ گرفته كه وصيت كرد كه بر گذشته پشيمانى مخور تدارك وقت انديش و روزگار مبر در پشيمانى
((٢٢٤٥)) آن يكى مرغى گرفت از مكر و دام مرغ او را گفت كاى خواجهء همام تو يكى مرغى ضعيفى هم چو من صيد كرده خورده گير اى نيك ظن
((٢٢٤٦)) تو بسى گاوان و ميشان خورده اى تو بسى اشتر به قربان كرده اى
((٢٢٤٧)) خود نگشتى سير ز آنها در زمن هم نگردى سير از اجزاى من مر مرا آزاد گردان از كرم اى جوان مرد كريم محتشم
((٢٢٤٨)) هل مرا تا كه سه پندت بر دهم تا بدانى زيركم يا ابلهم
((٢٢٤٩)) اوّل آن پند هم بر دست تو بدهم اى جان و دلم پا بست تو بر سر ديوار بدهم ثانيش تا شوى ز ان پند شاد و خوب و كش
((٢٢٥٠)) و ان سيم پندت دهم من بر درخت كه از اين سه پند گردى نيك بخت
((٢٢٥١)) آن چه بر دست است اين است آن سخن كه محالى را ز كس باور مكن
((٢٢٥٢)) بر كفش چون گفت اول پند زفت گشت آزاد و بر آن ديوار رفت
((٢٢٥٣)) گفت ديگر بر گذشته غم مخور چون ز تو بگذشت ز آن حسرت مبر
((٢٢٥٤)) بعد از آن گفتش كه در جسمم كتيم ده درم سنگ است يك دُرّ يتيم
((٢٢٥٥)) دولت تو بخت فرزندان تو بود آن گوهر به حق جان تو
((٢٢٥٦)) فوت كردى دُر كه روزىات نبود كه نباشد مثل آن دُر در وجود
((٢٢٥٧)) آن چنان كه وقت زادن حامله ناله دارد خواجه شد در غلغله گشت غمناك و همى گفت آه آه اين چرا كردم كه شد كارم تباه من چرا آزاد كردم مر تو را زين حيل از راه بردى مر مرا
((٢٢٥٨)) مرغ گفتش نى نصيحت كردمت كه مبادا بر گذشته دى غمت
((٢٢٥٩)) چون گذشت و رفت غم چون مى خورى يا نكردى فهم پندم يا كرى
((٢٢٦٠)) و آن دوم پندت بگفتم كز ضلال هيچ تو باور مكن قول محال