تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣١٧ - تفسير ابيات
و سخنى از مشورت با او در ميان مى آور و مشورت با يار مهر انگيز كن .
آن شخص مشورت كننده گفت همهء اينها را كه تو مى گويى ، مى دانم و اطلاع دارم كه تو دشمن ديرينهء من هستى . ولى از آن جا كه تو مردى عاقل و داراى مقامات معنوى مى باشى ، عقل تو نخواهد گذاشت كه با آن دل پاك كه من با تو مشورت مى كنم بد انديش من باشى و راه كج بمن ارائه نمايى .
طبيعت حيوانى آدم مى خواهد كه بهر شكل و در هر مورد هم كه باشد ، از دشمن خود انتقام بكشد و كينه توزى نمايد ، ولى عقل آدمى مانند زنجير آهنين بر طبيعت حيوانى اوست . لذا -
آيد و منعش كند واداردش عقل چون شحنه است در نيك و بدش عقل ايمانى چو شحنهء عادل است پاسبان و حاكم شهر دل است
عقل مانند گربهء بيدار و باهوش است كه نفس دزد صفت موش خور را نمى گذارد از سوراخش بيرون بيايد . اگر موش اظهار وجود كند ، يقيناً يا گربهاى وجود ندارد و يا جان از دست داده و مرده است .
آن عقل ايمانى كه در بدن آدمى است ، نمى توان به گربه تشبيه كرد ، بلكه شير دلاوريست شير افكن .
ابهت او بر درندگان حكومت مى كند و نعره اش چرندگان را از چريدن باز مى دارد .
جوامع انسانى پر از درد و جامه كن است ، و به احتمال و چه در شهر شحنه باشد و چه نباشد آنها حضور دارند . بارى -
عقل در تن حاكم ايمان بود كه ز بيمش نفس در زندان بود عقل عقل و جان جان اى جان تويى عقل و جان خلق را سلطان تويى
نه تنها اين عقول جزئى مات و مبهوت عظمت جان آدمى است بلكه -
عقل كل سر گشته و حيران توست كل موجودات در فرمان توست