تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٦٧ - قصهء باز پادشاه و كمپير زن
قصهء باز پادشاه و كمپير زن
((٢٦٢٨)) باز اسپيدى به كمپيرى دهى او ببرّد ناخنش بهر بهى (١)
((٢٦٢٩)) ناخنى كه اصل كار است و شكار كوژ كمپيرى ببرّد كوروار
((٢٦٣٠)) كه كجا بودست مادر تا تو را ناخنان زينسان دراز است اى كيا ؟
((٢٦٣١)) ناخن و منقار و پرّش را بريد وقت مهر اين مى كند زال پليد
((٢٦٣٢)) چون كه تتماجش دهد او كم خورد خشم گيرد مهرها را بر درد
((٢٦٣٣)) كه چنين تتماج پختم بهر تو تو تكبر مى نمايى و عتو
((٢٦٣٤)) تو سزايى در همان رنج و بلا نعمت و اقبال كى سازد تو را ؟
((٢٦٣٥)) آب تتماجش دهد كاين را بگير گر نمى خواهى كه نوشى زين فطير
((٢٦٣٦)) آب تتماجش نگيرد طبع باز زال بترنجد شود خشمش دراز
((٢٦٣٧)) از غضب آن آش سوزان بر سرش ز ان فرو ريزد شود كل مغفرش
((٢٦٣٨)) اشك از آن چشمش فرو ريزد ز سوز ياد آرد لطف شاه با فروز
((٢٦٣٩)) ز ان دو چشم نازنين با دلال كه ز چهرهء شاه دارد صد كمال
((٢٦٤٠)) چشم ما زاغش شده پر زخم زاغ چشم نيك از چشم بد با درد و داغ
((٢٦٤١)) چشم دريا بسطتى كز بسط او هر دو عالم مى نمايد تار مو
((٢٦٤٢)) گر هزاران چرخ در چشمش رود هم چو چشمه پيش قلزم گم شود
((٢٦٤٣)) چشم بگذشته از اين محسوسها يافته از غيب بينى بوسها
((٢٦٤٤)) خود نمى يابم يكى گوشى كه من نكتهاى گويم از آن چشم حسن
((٢٦٤٥)) مى چكيد آن آب محمود جليل مى ربودى قطره اش را جبرئيل
((٢٦٤٦)) تا بماند در پر و منقار خويش گر دهد دستوريش آن خوب كيش
((٢٦٤٧)) باز گويد خشم كمپير ار فروخت فرّ نور صبر و حلمم را نسوخت
((٢٦٤٨)) باز جانم باز صد صورت تند زخم بر ناقه نه بر صالح زند
(١) اين مثل را جلال الدين در گذشته آورده است . .