تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٠٠ - تفسير ابيات
او در صورت كرم است ، ولى در باطن اژدهاى بزرگى است . مانند شرارهاى كه در آغاز جهيدن از آهن ، بشكل ناچيز و سست مى نمايد ولى مواد محترقهاى كه پيرامون آن آتش ناچيز است دايه و پرورندهء همان آتش مى گردد و شعله هايش را تا اثير مى كشاند . آرى -
مرد اول بستهء خواب و خور است آخر الامر از ملايك برتر است
روح آدمى در پناه مواد قابل مانند آتش در پناه پنبه و كبريت ، شعلهء خود را تا ستارگان مى كشاند . قدرتى پيدا مى كند كه -
عالم تاريك روشن مى كند كندهء آهن به سوزن مى كند
اگر چه آتش هم شيئى جسمانى است و روحانيت ندارد و جسم از عزت و عظمت روح بهرهاى ندارد و در مقابل روح مانند قطرهاى در برابر درياست ، ولى همين جسم تاريك در پيروى از جان نورانى مى شود و اگر جان نباشد ، جسم چيز مهمى نيست .
اگر بخواهى تفاوت جسم و جان را بدانى ، توجه كن كه اندازهء جسم تو بيش از دو گز نيست و فضايى بسيار محدود را اشغال مى كند ولى جان تو با يك جولان آسمان را در هم مى نوردد .
فاصله ما بين بغداد و سمرقند بيش از يك تصور لحظهاى روح چيزى نيست .
به مقدار دو درم پيه در چشمانت تعبيه شده ، ولى نورش تا عنان آسمان بالا رود .
نور جان بدون احتياج به اين چشم در عالم رويا حقايق را مى بيند ، ولى چشم بدون نور جان جز ويرانى ندارد .
جان آدمى از ريش و سبل كالبد مادى فارغ ولى بدن بدون جان مردار و پست است .
اين بدن بار نامهء روح حيوانى است ، اندكى پيشتر رو و روح انسانى را