تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٦٥ - آموختن پيشهء گور كنى قابيل از زاغ پيش از آن كه در عالم حرفه گور كنى و گور بود
((١٣١٦)) ز ان كه حال اين زمين باثبات باز گويد با تو ز انواع نبات
((١٣١٧)) در زمين گر نيشكر ور خود نى است ترجمان هر زمين نبت وى است
((١٣١٨)) پس زمين دل كه نبتش فكر بود فكرها اسرار دل را وا نمود
((١٣١٩)) گر سخن كش يابم اندر انجمن صد هزاران گل برويم زين چمن
((١٣٢٠)) ور سخن كش يابم آن دم زن بمزد مى گريزد نكته ها از دل چو دزد مستمع چون نيست خاموشى به است نكته از نااهل اگر پوشى به است
((١٣٢١)) جنبش هر كس به سوى جاذبه است جذب صادق نى چو جذب كاذب است
((١٣٢٢)) مى روى گه گمره و گه در رشد رشته پيدا نى و آن كت مى كشد
((١٣٢٣)) اشتر كورى مهار تو متين تو كشش مى بين مهارت را مبين
((١٣٢٥)) گر بديدى كاو پى سگ مى رود سخرهء ديو ستنبه مى شود (١)
((١٣٢٦)) در پى او كى شدى مانند حيز پاى خود واپس كشيدى گبر نيز
((١٣٢٧)) گاو اگر واقف ز قصّابان بدى كى پى ايشان بدان دكان شدى
((١٣٢٨)) يا بخوردى از كف ايشان سبوس يا بدادى شيرشان از چاپلوس
((١٣٢٩)) ور بخوردى كى علف هضمش شدى گر ز مقصود علف واقف بدى
((١٣٣٠)) پس ستون اين جهان خود غفلت است چيست دولت كاين دوا دو بالت است
((١٣٣١)) اولش دو دو به آخر لت بخور جز درين ويرانه نبود مرگ خر
((١٣٣٢)) تو به جد كارى كه بگرفتى به دست عيبش اين دم بر تو پوشيده شدست
((١٣٣٣)) ز ان همى تانى بدادن تن به كار كه بپوشيد از تو عيبش كردگار
((١٣٣٤)) هم چنين هر فكر كه گرمى در آن عيب آن فكرت شدست از تو نهان
((١٣٣٥)) بر تو گر پيدا شدى ز ان عيب و شين ز ان رميدى جانت بعد المشرقين
((١٣٣٦)) حال كاخر ز ان پشيمان مى شود گر بود اين حالت اول كى روى
(١) ستنبه معاند قوى .