تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٥٢ - سبحانى ما اعظم شانى را خدا گفته است يا بايزيد بسطامى ؟
نيست اندر جبّهام الا خدا چند جويى در زمين و در سما ؟
بسيار خوب عظمت روح آدمى باعث مى شود كه جلوه گاه حق جلا و علا او باشد ، نه زمين و آسمان جامد ناخود آگاه ، ولى دليل اختصاص بايزيد و منصور به اين كه خدا در وجود آنان باشد ، چيست ؟ رياضت و تزكيه نفس را صيقلى و آن را شايستهء لقاء الله مى سازد نه اين كه ذاتش را به خدايى تبديل كند ، وانگهى اين خود را خدا ديدن چرا در لحظات محدودى صورت مى گرفت و پس از سپرى شدن آن لحظات ، باز خودشان را يك انسان مى ديدند ؟ آيا پس از وصول و اتحاد واقعى باز گشتن بجهان پست ممكنات قابل تصور است ؟ پس بهتر اين است كه بگوييم اينان درمواقعى از بارقه هاى ما وراى طبيعى برخوردار مى شدند ، ولى به جهت كمى ظرفيت گمان مى كردند خود آنان خدا شدهاند ، اين مطلبى است كه جلال الدين در پاسخ سؤال شمس تبريزى گفته است .
درختى كه بصدا در آمد و گفت : اننى انا الله لا اله الا انا فاعبدنى . از درخت بودن تغيير نكرد و حتى براى يك بار هم نه موسى و نه قوم او در مقابلش خضوع و خشوع نكردند ، زيرا صداى مزبور به هيچ وجه به خود درخت مستند نبوده ، بلكه صداى خداوندى بود كه در درخت طنين انداز شد مانند كوه كه صداى انسان را منعكس مى كند و طنين انداز مى نمايد و همچنين حضرت موسى هرگز طور سينا و فضاى آن را به اين دليل كه سخنان خدا را در آن جا مى شنيد مورد كرنش و پرستش قرار نداد .
در صورتى كه گويندگان جملات فوق منصب قطبى داشتند و جملات مزبور را استناد به خود مى دادند ، وانگهى استبعاد و شگفتى بزرگان آن دورانها از جملات فوق مى توانست با توضيحى كه در بارهء درخت گفتيم ، مرتفع شود ، به اين معنى كه اگر گويندگان آن جملات ، خود را مانند درخت يا طور سينا معرفى مى كردند يا خود پيش روان علم و معرفت از آن جملات ، داستان طور سينا و درخت را استنباط مى كردند ، هرگز لب به اعتراض نمى گشودند ، ولى چنان كه جامى در نفحات الأنس مى گويد ، حتى مشايخ و مردان معرفت نيز به آن جملات با ديدهء موافق نمى نگريستند . به اضافهء